
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو – جیکوب ال مورنو روانپزشک و روانشناس اجتماعی اتریشیآمریکایی- متفکر- آموزگار- بنیانگذار سایکودراما – و اولین پیشگام در گروه درمانی بود. او در حین حیات خود به عنوان یکی از برجستهترین دانشمندان علوم اجتماعی شناخته شد
معرفی جیکوب ال مورنو
جیکوب ال مورنو در ۱۸ مه ۱۸۸۹ در بخارست در پادشاهی رومانی متولد شد. پدر او مورنو نسیم لوی- یک تاجر یهودی سفاردی- در سال ۱۸۵۶ در پلونا- مونتانا در امپراتوری عثمانی آنزمان -پلونای امروزی در بلغارستان است- متولد شده بود. پدر بزرگ جاکوب- باخیس- از اهالی استانبول بود- جایی که اجداد او پس از تبعید بزرگ از اسپانیا در سال ۱۴۹۲ در آنجا سکنی گزیده بودند. چنین تصور میشود که مورنوها طول جنگهای روسیه و عثمانی مابین سالهای ۱۸۷۷ و ۱۸۷۸ پلونای مونتانا را به قصد بخارست و در پی تلاشهای خاخام پلونا- کانزاس حییم بنجارنو در جستجوی محیطی مهمانپذیرتر- ترک گفته باشند. مادر جاکوب- پایولینا لانسو- او نیز یک یهودی سفاردی متولد سال ۱۸۷۳ ٬ و از کلرش رومانی بود.
نظریه ی گروهی مونرو
اصول عقاید
مورنو توجه مخصوص پیدا کرده بود به اینکه هیچ دانشی به جزیره ی به خود رها شده و انزوا یافته نمی ماند- بلکه با دانش های دیگری ارتباط و بستگی دارد و برای پی بردن و شناختن انگیزه های رفتار آدمی آگاهی از آن دانش ها ضروری خواهد بود. این توجه او را وادار ساخت به اینکه از قلمرو پزشکی که نخستین رشته ی تخصصی او بود گام فراتر نهد و در رشته های دیگر علوم- به خصوص در رشته هایی که به آنها اشاره رفت- به مطالعه و تحقیق بپردازد و نتیجه ی مطالعات و تحقیقات خود را منتشر سازد و با نوشته های خود افکار جامعه شناسان و روان شناسان و روان پزشکان را تا حدی تحت تاثیر قرار دهد.
مورنو بدون خفض جناح نظریه ی خود را برتر از نظریه های فروید و یونگ و آدلر می داند- زیرا می گوید آنها آدمی را بیشتر به صورت انفرادی مورد مطالعه قرار داده و درباره ی او اطلاعاتی به دست آورده اند- ولی نسبت به اجتماعات و گروه ها چندان عنایتی مبذول نداشته اند- در صورتی که او بیشتر درباره ی چگونگی ارتباط افراد- به خصوص ارتباط عاطفی آنها با یکدیگر و تاثیر متقابل گروه و فرد- به تحقیق پرداخت و در نتیجه بهتر به شناسایی فرد آدمی توفیق حاصل کرده است. مورنو اصل فرویدی – تکرار اجباری را مبنی بر اینکه آدمی را تمام عمر اسیر گذاشته است و پیوسته رفتار دوران کودکی را کمابیش تکرار می کند مردود می داند و معتقد است به اینکه آدمی در دوران های مختلف زندگی آفرینندگی دارد و نقش های به خصوصی را ایفاء می کند که هرکدام نسبت به نقش های پیشین ممکن است قرین پیروزی یا شکست باشد.
نظریه ی مورنو مبتنی بر اصول متعددی است که مهمترین آنها اصول سه گانه ای هستند که می توان از آنها به واژه های حرکت ارتجالی آفرینندگی آثار پاینده و فرهنگی تعبیر نمود. اینک توضیحی مختصر درباره ی این سه اصل اساسی و اشاره ای به اصول دیگری که فرعی هستند.
1- حرکت ارتجالی:
حرکت ارتجالی در اصطلاح مورنو حالت و حرکتی است که بی درنگ از شخص سرمی زند. بر طبق همین اصل است که مورنو برای درمان مراجع روی حال و آینده او کار می کند- برخلاف روان کاوان که عملشان متوجه گذشته مراجع است.
حرکت ارتجالی نیرویی است خلاق که خمیرمایه ی همه ی تحولات و ترقیات آدمیان است و آن در واقع با – شوق زندگی – برگسن فیلسوف نامی فرانسوی- چندان فرقی ندارد و شاید ملهم از آن باشد. این حرکت ارتجالی با اصل آفرینندگی بستگی کامل دارد و این دو جمعا – اصل سوم را که – آثار پاینده و فرهنگی – است به وجود می آورند.
حرکت ارتجالی پاسخ تازه ای است به پیش آمد یا وضعیتی تازه. این پاسخ در افراد بهنجار معمولا مناسب با پیش آمد یا وضعیت است- در صورتی که در افراد نابهنجار ممکن است تازه باشد ولی مناسب با موقع و مقام نباشد- یا تکرار مناسب پاسخ های گذشته باشد و تازگی نداشته باشد. پاسخ مناسب آن است که تا حدی تازگی داشته باشد و سبب خلاقیت شود و در نتیجه یک اثر هنری- یک قطعه شعری- یک آهنگ موسیقی- یک کار صنعتی و جز آن به وجود آید که سودمند باشد و منظوری را برآورد. حرکت ارتجالی و مکمل آن که آفرینندگی است اگر موجود نباشند آدمی به تکرار یکنواخت عمل خود فناعت می کند. مثلا درباره ی موضوعی که پیش آمده است بی درنگ نظر می دهد یا عملی می کند نادرست یا نامناسب است یا اینکه نظر یا عملی است که تازگی ندارد بلکه تکرار عمل گذشته است و مبتذل است. در این صورت شخصیت آدمی در واقع فلج می شود. همچنین خواهد بود سرنوشت اجتماعاتی که افرادشان اسیر سنت پرستی یا دیکتاتوری هستند و به حرکت ارتجالی و آفرینندگی آنها مجال تجلی داده نمی شود. این گونه اجتماعات رو به تنزل می روند و راه انقراض می پیمایند. بر عکس آن هستند اجتماعاتی که در آنها دموکراسی حکمفرماست و افراد می توانند حرکت ارتجالی و آفرینندگی خود را که فطرتا برخوردارند به کار بیندازند. آدمی از هنگام زادن طبعا می خواهد زنده بماند. حرکت ارتجالی او را بی درنگ به فعالیت وامیدارد. این فعالیت خودبخودی در دوران های مختلف زندگی- از کودکی و نوجوانی تا بزرگسالی و سالمندی- به وجوه گوناگون و متناسب با ویژگی هر یک از این دوران ها صورت می گیرد و سبب می شود که آدمی نقش های مختلف و متنوع ایفا نماید.
حرکت ارتجالی در همه ی افراد بشر به یک درجه از شدت نیست- در فرد واحد هم در تمام مدت زندگی صورتی یکسان ندارد. در دوران کودکی به درجه ی اعلاست. در نوجوانی هم عالی است ولی بر اثر اجباری که نوجوان دارد به اینکه خود را با محیط سازگار کند- به عبارت دیگر بر اثر فشارهای محیط- مبهم و متغیر است. در دوران بزرگسالی به تدریج از شدت حرکت ارتجالی می کاهد و در دوران سالمندی تقریبا از میان می رود- یعنی فرد سالمند بیشتر پاسخهای گذشته را بطور یکنواخت تکرار می کند.
این نکته قابل توجه است که مورنو با اینکه حرکت ارتجالی را عملی می داند که بی درنگ از شخص سرمی زند برای آن مقدمه ای قایل است که البته از آن جدانشدنی است و می توان از آن به لفظ حاضر آمادگی تعبیر نمود. آدمی در هر عملی که انجام می دهد قبلا خود را آماده می کند: از برخاستن از تخت خواب با حالت خواب آلودگی تا آماده شدن ورزشکار برای انجام مسابقه ی دو- یا معامله گر برای امضای قرارداد … پس از این آمادگی یا با این آمادگی است که حرکت ارتجالی شروع می شود و آفرینندگی را به وجود می آورد و این دو منجر به – آثار پاینده و فرهنگی – می شوند. باری – حاضر آمادگی – عمل ارتجاعی را تسریع می کند.
2- اصل آفرینندگی:
آفرینندگی با حرکت ارتجالی فرق دارد ولی از آن جدا نشدنی است. با حرکت ارتجالی افکار گردهم می آیند و در نتیجه یک عمل ابتکاری فوری- یا در صورتی که حرکت ارتجالی درباره ی موضوع مورد نظر ادامه یابد. غیرفوری می پیوندد.
آفرینندگی معنیش به وجود آوردن چیزی تازه است. این چیز ممکن است حرکت یا رفتاری باشد- یا ساختمانی باشد- یا اثر هنری یا فنی و صنعتی باشد- یا حکومتی نو و تازه و نظایر آن باشد.
درباره ی این چیز آفریده شده دو نکته را باید در نظر داشت: یکی اینکه این چیز ممکن است در سطح جهانی تازگی داشته باشد یا فقط برای به وجود آورنده ی آن دارای این صفت باشد- چنانکه بسیاری از کارهای کودکان چنین است. دیگر اینکه چنین نیست که این چیز به هیچ وجه یا به هیچ صورتی قبلا موجود نبوده است- بلکه اجزاء این چیز در واقع وجود داشته اند و ابتکار و اختراع در چگونگی ترکیب آن اجزاء است.
در یک قطعه ی شعری کلمات و معانی آنها را قبلا شاعر فرا گرفته بوده است و آفرینندگی او در چگونگی ترکیب آنها به وجهی تازه است. همچنین در سایر ابداعات و اختراعات.
صفت آفرینندگی- آدمی را فقط به سازگار ساختن او با وضعیت موجود رهبری نمی کند- بلکه سبب می شود که او به ایجاد وضعیت های تازه بپردازد. به عبارت دیگر در جهانی که پیوسته در حال تغییر و تحول است کافی نیست که ما برای زنده ماندن خود را آنچه موجود است سازگار کنیم- بلکه باید به ایجاد وضعیت های تازه بپردازیم. و خود را برای این ابتکار آماده کرده باشیم. مورنو ترقیات ایالات متحده آمریکا را نتیجه ی به کاربردن همین عامل آفرینندگی و تازه جویی و نوسازی آنها می داند- و عقب ماندگی اروپاییان را ناشی از سنت دوستی و کهنه پرستی آنان می پندارد.
آثار آفرینندگی در زندگی روزانه ی افراد و طبقات به خوبی دیده می شود- ولی البته درجاتی دارد- از عمل کدبانوی خانه که غذایی تهیه می کند و عمل مربی در تعلیم و تربیت کودکان- تا آنچه در زندگی و در گفتار پیامبران و دانشمندان و مخترعان و سیاستمداران بزرگ و شاعران و هنرمندان … دیده می شود که نمودار عالیترین اشکال ابتکار و ابداع می باشند.
به اعتقاد مورنو اگر آدمیان عادت کنند به اینکه به فعالیت ابتکاری بپردازند و شخصا به حل مسایل و رفع مشکلات زندگی اقدام نمایند همیشه به پیش خواهند رفت و چنانکه ناراحتی روانی داشته باشند بدین وسیله غالبا درمان خواهند شد.
3- اصل – آثار پاینده و فرهنگی –
مورنو آثاری را که در نتیجه حرکت ارتجالی و آفرینندگی به وجود آمده و نگهبانی ارزشهای فرهنگ مخصوص و معینی را عهده دار شده اند – آثار پاینده و فرهنگی – نام گذاشته است. این آثار ممکن است به صورت دیوان شعرا و نویسندگان – فردوسی- حافظ- سعدی- مولوی … – باشد- یک تابلوی نقاشی باشد – تابلوی ژوکوند – یک آهنگ موسیقی باشد – آثار بتهوون- موتزار … – یک ساختمان باشد – خرابه های تخت جمشید – و یا به صورت مراسم دینی – عزاداری عاشورا – یا ملی – جشن عید نوروز – یا دولتی – تشریفات پذیرایی از روسای کشورهای دیگر- یا مراسم افتتاح مجالس مقننه -… باشد. چنانکه از مثالهای یاد شده برمی آید- بعضی از این آثار جنبه ی باستانی و دیرینه دارند – آثار پاینده – و بعضی دیگر تازه به وجود آمده اند- مانند کتابی که تازه تالیف یا تابلوی نقاشی که تازه کشیده شده باشد.
– آثار پاینده و فرهنگی – به پیشرفت تمدن کمک فراوان می کنند- زیرا این مواریث فرهنگی- آدمیان را از تکرار فعالیت های انجام یافته بی نیاز می سازند و به آنها مجال می دهند که به ابتکار و احیانا با الهام گیری از آن آثار به کارهای تازه دست بیازند و به ابتکار و ابداع بپردازند.
– آثار پاینده و فرهنگی – در شخصیت و رفتار روزانه افراد موثر می افتد. هر کسی بر حسب اینکه کدام – آثار پاینده و فرهنگی – را پسندیده و پذیرفته است خواهی نخواهی تحت تاثیر آن ها واقع می شود و آنها را سرمشق خود قرار می دهد- یا برای فعالیتهای خویشتن از آنها الهام بگیرد. این آثار پسندیده بهرحال در رفتار او انعکاسهایی خواهند داشت.
البته دلبستگی زیاد از حد به آثار گذشتگان و به سنت های دیرین این خطر را هم دارد که احیانا شخص را کهنه پرست و متوقف و متحجر می سازد و مانع می شود از اینکه او به خود فشار بیاورد- افکار تازه عرضه بدارد و به ایجاد و اختراع بپردازد. شخصیت های ضعیف معمولا دچار این کهنه پرستی که موید تنبلی فطری آدمی است می باشند.
اصل ایفای نقش
مورنو اصول دیگری را هم مورد بحث قرار می دهد که نسبت به اصول سه گانه ی یاد شده فرعی هستند. از آن جمله اند – حاضر آمادگی – و – آتم اجتماعی -14- – و – ارتباط عاطفی – -15- و به خصوص – اصل ایفای نقش -16- -. اصل اخیر در نظریه ی مورنو مقامی خاص دارد و در – روان نمایشی – و – جامعه نمایشی – او به تفصیل مورد بحث قرار گرفته- تا آنجا که در روش – روان درمانی – نام او با ایفاء نقش همانندی پیدا کرده است. از این رو جا دارد توضیحی درباره آن داده شود.
هر یک از افراد آدمی از هنگام زادن تا دوران بزرگسالی و سالمندی نقش هایی ایفاء می کند که متناسب با سن او- با خواهشهای دل و معتقدات او- با مقتضیات شغل و مقام او- با قید و بندها و اصول و مقررات جامعه او … می باشند. ایفای نقش کمک می کند به اینکه آدمی هم خود را بهتر بشناسد و هم اجتماعی را که خود عضو آن است. و نیز ممکن است سبب تغییر شخصیت او گردد. البته ایفای نقش احیانا متضمن تعارض ها و کشمکش هایی است- زیرا خواهشها و معتقدات شخص همیشه با آنچه مورد قبول اجتماع است موافقت ندارند. در این تعارض و کشمکش آدمی معمولا می کوشد به اینکه خود را همرنگ جماعت سازد و حتی الامکان برخلاف جریان آب شنا نکند.
نخستین نقشی که کودک ایفاء می کند نقش – خودبزرگ بینی – است. این مفهوم به اعتقاد ما همان است که پیاژه – روان شناس نامی سویسی- از آن به – خودمداری – تعبیر کرده است. کودک به تدریج که رشد می کند و نوجوان و جوان و بزرگسال … می شود باید نقش های دیگری را که اجتماع به او تحمیل می کند- و با خود به آنها متمایل می شود و احیانا مخالف توقعات و خواسته های اجتماعی هستند- ایفاء نماید. از همین جا کشمکش و تعارض آغاز می شود و در تمام مدت زندگی به اشکال و وجوه مختلف ادامه می یابد.
ایفا نقش دیگران:
مورنو برای اینکه آدمی گاه بگاه خود را بجای دیگران بگذارد و از چشم آنان به جهان بنگرد و نقش آنان را ایفا کند- اهمیت فراوان قایل است. آدم بهنجار متعادل معمولا از اینکه پیوسته با دید محدود شخصی خویشتن عالم خارج را تماشا می کند خسته می شود و احساس احتیاج می کند به اینکه از چشم دیگران به تماشای عالم بپردازد و عملا این کار را می کند و چه بسا که بدین وسیله به اصلاح اشتباهات خود نایل می گردد.
مورنو اعتقادش این است که اگر این عمل قدری عمومیت پیدا کند گامی بزرگ در راه برقراری تفاهم و صلح و صفا در عالم برداشته خواهد شد.
آزمایشهای فراوان مورنو نخست با فرزند دو ساله خودش و بعد- با روشهای – روان نمایشی – و – جامعه نمایشی – در آمریکا و اروپا- به او اجازه دادند درباره ی ایفای نقش دیگران فرضیه های متعددی به میان آورد. از آن جمله اند:
1- کودک در ایفای نقش دیگران والدین را به عنوان – من کمکی – تجربه نیاموخته به کار می برد.
2- ایفای نقش دیگران کمک می کند به اینکه وابستگی کودک به والدین کاهش یابد.
3- ایفای نقش دیگران ممکن است نخست موضوعش حشرات و حیوانات باشد- بعد اشیا – مانند درخت ها- ماشین ها – و سرانجام موجودات عالی و نیرومند- مانند والدین- مربیان- استادان- پروردگار عالم- یا اهریمن و شیطان …
البته ایفای نقش دیگران بطور کامل میسر نیست- ولی هر چه فرد آدمی نقش های بیشتری را در زندگی ایفا کند استعدادش برای ایفاء نقش بیشتر می شود.
4- ایفا نقش دیگران روش مناسبی است برای اجتماعی شدن فرد.
5- ایفا نقش دیگران ممکن است برای اصلاح رفتار اجتماعی فرد مفید افتد.
ارتباط ایفای نقش و حرکت ارتجالی:
ایفای نقش و حرکت ارتجالی با یکدیگر ارتباط متقابل دارند و معلوم نیست کدامیک بر دیگری مقدم است: ایفای نقش سبب حرکت ارتجالی می شود و حرکت ارتجالی نقش های تازه به وجود می آورد- یعنی آدمی را به سوی ابتکار و آفرینندگی- که برای زندگی ضرورت دارند- سوق می دهد- یا به عبارت دیگر- وی را دارای شخصیتی می کند که با استعدادهای عالی او متناسب باشند.
بدون حرکت ارتجالی نقش ممکن است در گذشته یا در حال و یا در آینده متوقف و متحجر باقی بماند. توقف و تحجر درگذشته موجب رفتار بازگشتی و کودکانه است. نقش هایی که فقط مناسب زمان حال هستند- در برابر محرکهای زمان حال رفتاری مهبم و پرنوسان را نتیجه می دهند. نقش هایی که صرفا برای آینده ایفاء می شوند در سطح خیالبافی باقی می مانند و برای مسایل مربوط به زمان حال چندان مناسب نیستند.
به اعتقاد مورنو گذشته نقش های آدمی را سازمان می دهد- حال بر رفتار ناشی از نقش فرمانروایی دارد- و آینده هدفهای نقش را معین می کند. بنابر این اگر حرکت ارتجالی با ایفای نقش همراه باشد آدمی هر نقشی را به وجه بدیعی ایفاء خواهد کرد که مناسب با گذشته و حال و آینده بوده باشند.
رابطه ی فرد و اجتماع:
مورنو معتقد است که تحقیقات او درباره ی – روان نمایشی – و- جامعه نمایشی – که برای ایفای نقش تکیه دارند پرده از راز – روان درمانی – بر می گیرند و نشان می دهند که نقاط ضعف اجتماع معلول همان عواملی هستند که نقاط ضعف افراد را به وجود می آورند- زیرا اجتماع از افراد تشکیل یافته است و همان گونه که افراد شخصیت دارند- اجتماع هم دارای شخصیت است. گروه با اجتماعی که اعضایش از یک فرهنگ و یک نژاد باشند شخصیت ویژه ای پیدا می کند که آن را از اجتماعات دیگر متمایز می سازد.
میان افراد اجتماع یا – نزدیکی و محبت – حکم فرماست یا – دوری و نفرت – و یا – کنش متقابل – و کنش متقابل هم به صورت شفقت و همدردی و هم دلی تجلی می کند.
می توان برای رشد افراد و گروه هایی که از آنها تشکیل می گردد سه مرحله با سه مرتبه قایل شد.
مرحله اول مربوط به افراد آدمی است از هنگام زادن تا حدود نه سالگی. در این مرحله افراد آدمی دارای شخصیت و رفتاری هستند که مبهم و نارسا است. گروه یا اجتماعی هم که از این افراد تشکیل می یابد همین خصوصیت را دارد و همانند اجتماعات بدوی است.
مرحله دوم مربوط به افراد از نه سالگی تا چهارده سالگی است. این افراد صاحب شخصیت و رفتاری روشنتر هستند و می توانند بدون کمک بزرگترها گروه هایی تشکیل دهند. در این مرحله عوامل نزدیکی و محبت- دوری و نفرت و کشش متقابل به خوبی نمایان می گردند.
مرحله ی سوم مربوط به افراد از چهارده سالگی به بالا است. شخصیت این افراد به تدریج صراحت بیشتری پیدا می کند و اصول و موازینی مورد قبول آنها قرار می گیرند که رعایت می شوند و در میان آنها روابط عاطفی تقویت می گردد و ایفای نقش و – حرکت ارتجالی – و – آفرینندگی – و – آثار پاینده و فرهنگی – بیش از پیش به کار می افتند و به ظهور و بروز می پیوندند. گروه های تشکیل یافته از این افراد نیز به همان نسبت رشد می کنند و رو به کمال می روند.
حاصل اینکه مورنو بیشتر در روان نمایشی و چگونگی ارتباط افراد با یکدیگر و تاثیر متقابل فرد و اجتماع به بحث و تحقیق می پردازد و برای شناختن شخصیت افراد- و در صورت لزوم برای روان درمانی آنها- ایفای نقش را وسیله بسیار مهم می داند- زیرا ایفای نقش معمولا با حرکت ارتجالی و آفرینندگی همراه است- و اینها همه ی آثار پاینده و فرهنگی – را به وجود می آورند.
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
نظریه ی گروهی مونرو
انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمنها ]...
ما را در سایت انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمنها ] دنبال میکنید
برچسب: نظریه,گروهی,مونرو,
نویسنده:
بازدید: 652
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 23:59