برادران کارامازوف – The Brothers Karamazov

خرید بک لینک

برادران کارامازوف – رمانی از داستایوفسکی نویسنده شهیر روسی است- برادران کارامازوف مشهورترین اثر داستایوسکی است که نخستین بار به صورت پاورقی در سالهای ۸۰–۱۸۷۹ در نشریه پیامآور روسی منتشر شد- گویا این رمان قرار بوده قسمت اول از یک مجموعه سهگانه باشد اما نویسنده چهار ماه بعد از پایان انتشار کتاب درگذشت

معرفی نویسنده برادران کارامازوف

فیودور میخاییلوویچ داستایفسکی زاده ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ نویسنده ی مشهور روسی است . بی شک داستایفسکی یکی از بزرگتربن نویسندگان تاریخ ادبیات جهان به شمار می آید . علاوه بر نثر روان و دقت در جزییات داستان یکی دیگر از ویژگی های منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیت های داستان است . اکثر داستانهای داستایفسکی سرگذشت مردمی است عصیان زده- بیمار و روانپریش . داستایفسکی پیش از آنکه به نویسندگی روی بیاورد برای امرار معاش به کار ترجمه می پرداخت و آثاری نظیر اورژنی گرانده اثر بالزاک و دون کارلوس اثر شیلر را ترجمه کرد .

داستایفسکی در زمستان ۱۸۴۵ رمان کوتاه مردم فقیر را نوشت و از طریق این کتاب بود که وارد محافل نویسندگان بزرگ روسی شد و برای خود شهرتی بدست آورد . طی دو سال بعد داستانهای همزاد- آقای پروخارچین و خانم صاحبخانه را نوشت . پلیس مخفی در سال ۱۸۴۹ او را به جرم براندازی حکومت دستگیر کرد. دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت . در سال ۱۸۶۶ وی کتاب جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان قمارباز را در ۲۶ روز نوشت . داستایفسکی در سال 1881 بر اثر خون ریزی ریه در گذشت .

برادران کارامازوففیودور داستایفسکی

معرفی- نقد و شرح کتاب برادران کارامازوف

برادران کارامازوف که به عنوان برجسته ترین کار فیودور داستایوسکی شناخته شده- به سال 1880 به رشته تحریر درآمده است.
برادران کارامازوف اثری کاملا مذهبی است که در آن به خوبی کوشش بشر برای دستیابی به ایمان نشان داده شده است- همچنین داستانی از جنایت و شرحی از کشمکش های روح یک مرد برای حقیقت تقوا می باشد.

تراژدی با رییس خانواده پدر زوسیما آغاز می گردد- که با ترک هوی و هوس و خواهش های نفسانی- به صورت پیرمرد مقدسی درآمده است. کارامازوف بزرگتر آدم دایم الخمری است که در گردابی از فساد فرو رفته و معشوقه جوانش گروشنکا را به زور تحت تمکین درآورده است. او آدم فاسد و محیلی است ولی آنقدر هوش دارد که انگیزه های اصلی رفتارش را بفهمد و از درد حاکی از ضعف وجدانش رنج ببرد.

مشاجره بین او و بزرگترین برادرش دمیتری به خاطر عشق جسمانی گروشنکا- انگیزه جنایتی می شود که به دنبال این کشمکش اتفاق می افتد. در اثر تلقینات حیله گرانه برادر دیگر- ایوان- پسر مصروع و حرامزاده پیرمرد- اسمردیاکوف- پدرش را می کشد.

دمیتری با مدارک مفصلی که بر علیه او است- به جرم قتل محکوم به مرگ می گردد. هر سه پسر شرعی کارامازوف- دمیتری- ایوان و آلیوشا کم و بیش از ضعیفی و رنجوری ارثی کارامازوف برخوردارند.

این ضعف در دمیتری بیشتر به چشم می خورد. او آدم ساده ای است که از رنج های روحی عذب می کشد و به هنگام جست وجوی ارزش های واقعی- بر راه غم فرسود قلب خطاکار گام می زند. در جای پایش بر این راه- که با دیدن منظره جنایت از بین رفته و در میان آشفتگی های روحی- او سرانجام خدای خود را می یابد و آرامش درونیش را باز می ستاد.

او آشکارا از روحش که کوتاهی و قصور نموده است- انتقاد می کند و با حق شناسی قبول می کند که برای دیدن روشنایی- ابتدا باید تطهیر شود- -من شکنجه و عذاب تهمت را می پذیرم و رنج خجالت را می کشم. رنجبری را می طلبم- چون تنها رنجبری می تواند روح مرا پیراسته کند… اما گوش دهید. برای آخرین بار می گویم که من گناه خون پدرم را به گردن نمی کشم-.

داستایوفسکی در بسیاری از آثارش به تشریح خصوصیات انسانها میپردازد. ذرهبین هنرمندانه او ایمان- رنج- تنهایی- عشق- گزینش بین خیر و شر- لطف خداوندی- رهایی از گناه و… را درشت میکند. او اغلب به درون ذهن شخصیتهای آثارش نقب میزد وخواننده را به مکاشفهای درونی با آنها فرا میخواند- که رهاورد این کار او شناخت مفاهیم عمیق زندگی است.

درک مصایب و مشکلات مردم روسیه- حضور در میان مردم و بازداشت چهار ساله او در زندان سیبری به دلیل انتقاد از اوضاع و شرایط موجود از مهمترین اتفاقات زندگی ویبه شمار میرود. آشنایی او با زندان و جانیها و آدمکش ها و فضای دهشتناک و مخوف آنجا- در آثارش به خوبی مشهود است.

یکی دیگر از مسایلی که در نقل خاطره از زبان داستایوفسکی بارز و آشکار است و اهمیـت خاصی دارد- دنیای لطیف و پاک کودکی است. مکان وقوع خاطره -برخلاف زندان که پر از سیاهی و نکبت است- سر سبز و جنگلی است- و همراه با مناظر زیبای طبیعت و چه بهتر که کودک همراه با ترکهای از درخت فندق- در چنین جایی غرق در دنیای کودکانهاش باشد.

داستایوفسکی اشتیاق وافری به دنیای لطیف کودکان داشت – او قصد داشت اگر فرصتی پیش آمد فصولی از کتاب هایش را برگزیند و آنها را به صورت مجموعهای مجزا برای بچـهها چاپ کند – امـا متاسفانه برای انجام آن زنده نماند. دو سال بعد از مرگش- درسال 1883 میلادی کتابی به نام -بچـههای روسی- به چاپ رسید که شامل داستانهای کوتاهی از او بود.

برادران کارامازوفبرادران کارامازوف

شخصیتهای داستان برادران کارامازوف

هر چهار پسر از پدر متنفرند. میتیا افسر ستوان است و عصبی- متکبر- حساس- زودرنج و تهی از فکر است. او قلبا مرد شروری نیست و زود از عصبانیتهای خود پشیمان میشود و دچار این حس میشود که ممکن است دیگران به وجود او نیازمند باشند و باید حس کمک به مردم را داشته باشد.
ایوان مرد تحصیلکردهای است. وی سرد و بیاعتنا در زیر نقاب بدبینی- سکوت کرده است. او از ترس آن که رنج نبرد- منکر عشق خدا و عشق بندگان خدا است و از این عقیده خود دفاع میکند.

آلیوشا کوچکترین پسر خانواده و برادر تنی ایوان از زن دوم کارامازوف است که داستایوفسکی در ابتدای رمان او را قهرمان داستان خود معرفی میکند. او در صومعه و نزد پدر زوسیما با باورهای اورتودکس مذهبی پرورش یافتهاست اما پدر زوسیما قبل از مرگ خود به او توصیه میکند که دیر را ترک گفته و به میان مردم برود. این مسیله موجب میشود او با جریان داستان درگیر شود. شخصیت او بسیار دوستداشتنی و بااخلاق توصیف شدهاست و مورد علاقه و اعتماد سایر اشخاص داستان است. عقاید اورتودکس او در تقابل با باورهای آتییستی برادرش ایوان است.
بالاخره اسمردیاکوف عضوی فاسدالاخلاق- بدقلب و مبتلا به صرع است و پدرش او را در خانهاش به عنوان نوکر نگه داشته است.

در این اثر محور اصلی داستان بر روی تشریح ارتباطات اشخاص با خودشان و جستجوی ایشان در پی تعدیل و موازنه دور میزند. این چهار فرزند که با همه تضاد اخلاقی و رفتاری به نحو بهم و عجیب دور هم جمع شدهاند- دایم در تلاش برای همزیستی مسالمتآمیز با یکدیگر هستند.
در این داستان کسی که بیش از همه با پدر مخالف است میتیا است- اما آن که با خونسردی نقشه نابودی پدر را میکشد- ایوان است و آن که در صدد اجرای آن بر میآید- اسمردیاکوف است. با این وصف اوضاع و احوال به زیان میتیا تمام میشود و او است که توقیف میشود.

برادران کارامازوفبرادران کارامازوف

اثربخشی کتاب برادران کارامازوف

این رمان به عنوان یکی از اثربخشترین رمانها شناخته شده است. زیگموند فروید آن را جذابترین رمان نوشته شده خواند. به علت دارا بودن موضوعات عقده ادیپ که در حوزه تخصص فروید بود- این رمان مورد علاقه وی قرار گرفت. در سال ۱۹۲۸ وی مقالهای به نام داستایوفسکی و پدرسالاری چاپ کرد که شخصیت خود داستایوفسکی را مورد تحلیل قرار میداد. از نظر وی صرع داستایوفسکی طبیعی نبود بلکه یک نمایش و واکنش فیزیکی بود به گناه و تقصیری که او در مرگ پدر خود احساس میکرد. به نظر او- داستایوفسکی مرگ پدر خود را آرزو میکرد و به عنوان شاهد به این واقعیت اشاره میکرد که صرع وی زمانی شروع شد که او ۱۸ سال داشت و در سالی اتفاق افتاد که پدر او درگذشت. موضوع پدر سالاری و احساس گناه به خصوص در در زمینه یک گناه اخلاقی که در رمان در شخصیت ایوان کارامازوف بارز میشود به عنوان شاهدی بر مدعای فروید در نظر گرفته میشود. اما نظریه فروید از درجه اعتبار ساقط شده است- به این علت که فرزندان داستایوفسکی بیماری صرع او را به ارث بردند و علت صرع او را بیشتر به ژنتیک منتسب دانستند.
دیگر نویسندهای که به اثر بخش بودن رمان برادران کارامازوف در آثار خود اذعان داشته است- فرانتس کافکا ست. وی حتی خود و داستایوفسکی را خویشاوندان خونی خواند. موضوع پدر و پسر و روابط آنها- بن مایه بسیاری از کارهای کافکاست که مسلما رمان داستایوفسکی در نقش دادن آنها بی اثر نبوده است.

برادران کارامازوفبرادران کارامازوف

خلاصه رمان برادران کارامازوف

صبح یکی از روزهای آفتابی ماه اوت درشکه کهنه و بزرگی که پیرمردی پنجاه و هفت ساله و پسر دومش ایوان در آن نشسته بودند به طرف صومعه می رفت. پیرمرد می خواست در جلسه ای در کنار پیر صومعه: پدر زوسیما اختلاف بین خود و پسر اولش: دمیتری را حل کند.
پیرمرد ملاک بدنام- بی بند و بار- دلقک و سبک مغزی به نام فیودور پاولوویچ کارامازوف بود. وی دوبار ازدواج کرده بود و به ترتیب سه پسر به نام دمیتری -از زن اول- و ایوان و آلکسی -از زن دوم- داشت. زن اول وی آدلایدا ایوانامیوسف- زیبا و از خانواده ای مرفه بود. اما آنها دایم با هم اختلاف داشتند…
سرانجام هم آدلایدا کودک سه ساله اش دمیتری را گذاشت و با راهب بی خانمانی فرار کرد و چندی بعد در اثر بیماری حصبه در پترزبورگ مرد. به همین جهت دمیتری را مدتی گریگوری نوکر مورد اعتماد فیودور – بزرگ کرد- تا اینکه یکی از عموزادگان مادر مرحوم دمیتری به نام پیوترمیوسف که فردی تحصیلکرده و از پاریس برگشته بود- سرپرستی دمیتری را به یکی از خاله هایش در مسکو سپرد و خود به پاریس برگشت. با مرگ این زن نیز سرپرستی دمیتری را یکی از دختران متاهل وی به عهده گرفت.

اما فیودور پاولوویچ پس از اینکه دمیتری را به عموزاده زن مرحومش سپرد دوباره تصادفا با دختر جوانی به نام سوفیا ایوانا آشنا شد و با او ازدواج کرد. سوفیا دختر آدمی گمنام بود که در کودکی یتیم و در خانه پیرزن بیوه مرفه ولی بی رحمی بزرگ شده بود. اما فیودور پس از ازدواج با سوفیا همچنان به هرزگی اش ادامه داد و بنای بدرفتاری با زن دومش را گذاشت. زن دو پسر به نامهای ایوان و آلکسی به دنیا آورد اما بعد خود وی دچار بیماری عصبی شد و هشت سال از ازدواجش بیشتر نگذشته بود که مرد.
دو پسر دیگر را نیز فیودور رها کرد و مجددا نوکرش گریگوری به مراقبت از آنها پرداخت. سه ماه بعد پیرزن بیوه -ولینعمت سوفیا- مادر مرحوم بچه ها- به سراغ فیودور پاولوویچ و گریگوری رفت ودو بچه -ایوان و آلکسی- را از آنها گرفت و به شهر خود برد. با اینکه پیرزن پس از چندی مرد اما برای هر یک از پسرها هزار روبل ارث گذاشت. وارث پیرزن نیز که آدمی درستکار بود- سرپرستی آلکسی و ایوان و مخارج تحصیلات آنها را به عهده گرفت.

دمیتری فیودورویچ -پسر ارشد فیودور کارامازوف- دبیرستان را تمام نکرد و وارد ارتش شد. وی فکر می کرد که ملکی دارد و به سن قانونی که رسید باید آن را از پدرش بگیرد. هنگامی که دمیتری به سن قانونی رسید جوانی احساساتی- گردنکش- ولخرج و بی بند و بار شده بود. به همین جهت بدهکاری بالا آورد و سراغ پدرش رفت تا ارثیه مادری اش را از وی مطالبه کند. اما نتوانست اختلافش را با او بر سر املاکش -درختزاری در روستای چرماشنیا- حل کند.
فقط مقداری پول از پدرش گرفت و قول و قراری با او گذاشت و رفت. فیودور کارامازوف می خواست هر بار با دادن کمی پول به پسرش او را بفریبد. چهار سال بعد دمیتری دوباره به سراغ پدرش رفت تا حسابش را با وی تسویه کند. اما دید پیرمرد در طول این مدت در چند قسط- پولی به او داده و ملکش را از چنگش درآورده است. به همین جهت کم مانده بود از ناراحتی دیوانه شود.

پسر دوم: ایوان که اخمو و کم حرف و عقایدی ملحدانه در سر داشت. پس از دبیرستان به دانشگاه رفت و علوم طبیعی خواند. ضمن اینکه تا پایان تحصیلات در مجلات هم مقاله می نوشت. سپس به تقاضای برادر بزرگ و ناتنی اش دمیتری و برای گرفتن حق وی به دیدار پدرش رفت.
پسر سوم فیودور: آلکسی نیز که جوانی انساندوست- منزوی- پاکدامن و خوش قیافه و بانشاط بود- قبل از اتمام دبیرستان به شهر پدرش و با اجازه پدر به صومعه رفت و راهب شد. پیر پرهیزکار و شصت و پنج ساله صومعه پدر ژوسیما نیز خیلی زود به او دل بست.
و درست در همین زمان که هر سه برادر به شهر پدرشان آمده بودند- به پیشنهاد فیودور پاولوویچ به صومعه و پیش پدر ژوسیما می رفتند تا در کنار وی اختلاف او و پسرش دمیتری حل شود. آن روز وقتی فیودورپاولویچ و پسرش ایوان وارد عزلتکده صومعه شدند- آلکسی کنار پدر ژوسیما بود. پدر ژوسیما که ریزنقش و خمیده بود و بیماری پیرترش کرده بود- در حجره مدتی روی صندلی نشست اما چون دمیتری هنوز نیامده بود موقتا بیرون رفت تا سری به دیدار کنندگان دیگر بزند.
هنگامی که پدر ژوسیما مشغول دیدار با زایران بود- زنی ثروتمند به نام مادام خوخلاکف به خاطر اینکه پدر ژوسیما با دست شفا دهنده اش- دخترش لیز را شفا داده بود- از او تشکر کرد. بعد لیز یادداشت کاترینا ایوانا -نامزد دمیتری- را به آلکسی داد و گفت کاترینا از او خواسته به دیدنش برود.
پدر صومعه نیم ساعت بعد دوباره پیش خانواده کارامازوف برگشت اما دمیتری هنوز نیامده بود و ایوان مشغول بحثی روشنفرانه درباره مقاله اش درباره حاکمیت کلیسا- با دو راهب بود. ایوان معتقد بود -اگر جاودانگی نباشد- فضیلتی در بین نیست.-

بالاخره دمیتری پیدایش شد. وی جوانی خوش قیافه بود و با اینکه اخیرا از ارتش بیرون آمده بود ولی مثل نظامیان قدم برمی داشت. سپس فیودور پاولوویچ برخاست و گفت:
-همه مرا متهم می کنند که پول بچه هایم را پنهان کرده ام و به آنها کلک زده ام. اما مگر دادگاه وجود ندارد؟ آنجا از روی سند پولها را حساب می کنند. دمیتری هزارها روبل به من بدهکار است. چند بار یکی دو هزار روبل خرج دختر سرهنگی کرد و به او وعده ازدواج داد. دخترک -کاترینا ایوانا- نامزد اوست. اما بعد عاشق ساحره ای -گروشنکا- که زیر عقد مرد محترمی -سامسانف- بود شد. حال سعی می کند به خاطر همین ساحره دایم از من پول قرض بگیرد. دمیتری گفت:-ساکت! تو حق نداری نام دختری آبرومند را لکه دار کنی!-
سپس بگوموی آنها بالا گرفت و هر یک با عصبانیت به دیگری دشنام داد. در ابتدا همه فکر می کردند دعوای آنها بر سر قرض دمیتری به پدرش و ارثیه مادر دمیتری است. اما از بحث و جدل طولانی آنها معلوم شد که دمیتری و پدرش هر دو عاشق یک زن به نام گروشنکا هستند. دمیتری به خاطر همین زن- نامزدش کاترینا الوانا را رها کرده بود و فیودور برای اینکه دمیتری را از سر راه بردارد- خواسته بود با به اجرا گذاشتن سفته های او- وی را به زندان بیندازد. فیودور پاولوویچ پسرش را متهم کرد که می خواهد از او پولی بگیرد و با دادن رشوه به گروشنکا- دل این زن را به دست آورد.
حضار با شنیدن ماجرای عاشقانه آنها همگی گفتند که ماجرایشان شرم آور و ننگین است.

سپس ناگهان پدر ژوسیما از جا برخاست و جلوی دمیتری زانو زد و بعد از مهمانانش عذر خواست و رفت. همه حیرت کردند و متنبه شدند- الا فیودور پاولوویچ پیر- سپس رفتند تا ناهار را طبق قرار قبلی در صومعه بخورند. پدر ژوسیما که در بستر بیماری بود- به آلکسی گفت برود و از میهمانان پذیرایی کند اما به وی نصیحت کرد که پس از مرگ وی- برای همیشه از صومعه برود- چون صومعه جای او نیست.
وقتی آلکسی می خواست به مراسم ناهار برود در راه راهب بی ایمانی به نام راکیتین را -که در حقیقت پسرخاله گروشنکا بود- دید که منتظرش است. راکیتین پیش بینی کرد که میتیا -دمیتری- که مثل پدرش شهوت پرست است پدرش را به خاطر رسیدن به گروشنکا خواهد کشت و ایوان ملحد عاقبت با نامزد دیمتری: کاترینا ایوانای ثروتمند ازدواج خواهد کرد.

فقط مقداری پول از پدرش گرفت و قول و قراری با او گذاشت و رفت. فیودور کارامازوف می خواست هر بار با دادن کمی پول به پسرش او را بفریبد. چهار سال بعد دمیتری دوباره به سراغ پدرش رفت تا حسابش را با وی تسویه کند. اما دید پیرمرد در طول این مدت در چند قسط- پولی به او داده و ملکش را از چنگش درآورده است. به همین جهت کم مانده بود از ناراحتی دیوانه شود.
پسر دوم: ایوان که اخمو و کم حرف و عقایدی ملحدانه در سر داشت. پس از دبیرستان به دانشگاه رفت و علوم طبیعی خواند. ضمن اینکه تا پایان تحصیلات در مجلات هم مقاله می نوشت. سپس به تقاضای برادر بزرگ و ناتنی اش دمیتری و برای گرفتن حق وی به دیدار پدرش رفت.
پسر سوم فیودور: آلکسی نیز که جوانی انساندوست- منزوی- پاکدامن و خوش قیافه و بانشاط بود- قبل از اتمام دبیرستان به شهر پدرش و با اجازه پدر به صومعه رفت و راهب شد. پیر پرهیزکار و شصت و پنج ساله صومعه پدر ژوسیما نیز خیلی زود به او دل بست.
و درست در همین زمان که هر سه برادر به شهر پدرشان آمده بودند- به پیشنهاد فیودور پاولوویچ به صومعه و پیش پدر ژوسیما می رفتند تا در کنار وی اختلاف او و پسرش دمیتری حل شود. آن روز وقتی فیودورپاولویچ و پسرش ایوان وارد عزلتکده صومعه شدند- آلکسی کنار پدر ژوسیما بود. پدر ژوسیما که ریزنقش و خمیده بود و بیماری پیرترش کرده بود- در حجره مدتی روی صندلی نشست اما چون دمیتری هنوز نیامده بود موقتا بیرون رفت تا سری به دیدار کنندگان دیگر بزند.

هنگامی که پدر ژوسیما مشغول دیدار با زایران بود- زنی ثروتمند به نام مادام خوخلاکف به خاطر اینکه پدر ژوسیما با دست شفا دهنده اش- دخترش لیز را شفا داده بود- از او تشکر کرد. بعد لیز یادداشت کاترینا ایوانا -نامزد دمیتری- را به آلکسی داد و گفت کاترینا از او خواسته به دیدنش برود.
پدر صومعه نیم ساعت بعد دوباره پیش خانواده کارامازوف برگشت اما دمیتری هنوز نیامده بود و ایوان مشغول بحثی روشنفرانه درباره مقاله اش درباره حاکمیت کلیسا- با دو راهب بود. ایوان معتقد بود -اگر جاودانگی نباشد- فضیلتی در بین نیست.-

بالاخره دمیتری پیدایش شد. وی جوانی خوش قیافه بود و با اینکه اخیرا از ارتش بیرون آمده بود ولی مثل نظامیان قدم برمی داشت. سپس فیودور پاولوویچ برخاست و گفت:
-همه مرا متهم می کنند که پول بچه هایم را پنهان کرده ام و به آنها کلک زده ام. اما مگر دادگاه وجود ندارد؟ آنجا از روی سند پولها را حساب می کنند. دمیتری هزارها روبل به من بدهکار است. چند بار یکی دو هزار روبل خرج دختر سرهنگی کرد و به او وعده ازدواج داد. دخترک -کاترینا ایوانا- نامزد اوست. اما بعد عاشق ساحره ای -گروشنکا- که زیر عقد مرد محترمی -سامسانف- بود شد. حال سعی می کند به خاطر همین ساحره دایم از من پول قرض بگیرد. دمیتری گفت:-ساکت! تو حق نداری نام دختری آبرومند را لکه دار کنی!-
سپس بگوموی آنها بالا گرفت و هر یک با عصبانیت به دیگری دشنام داد. در ابتدا همه فکر می کردند دعوای آنها بر سر قرض دمیتری به پدرش و ارثیه مادر دمیتری است. اما از بحث و جدل طولانی آنها معلوم شد که دمیتری و پدرش هر دو عاشق یک زن به نام گروشنکا هستند. دمیتری به خاطر همین زن- نامزدش کاترینا الوانا را رها کرده بود و فیودور برای اینکه دمیتری را از سر راه بردارد- خواسته بود با به اجرا گذاشتن سفته های او- وی را به زندان بیندازد. فیودور پاولوویچ پسرش را متهم کرد که می خواهد از او پولی بگیرد و با دادن رشوه به گروشنکا- دل این زن را به دست آورد.
حضار با شنیدن ماجرای عاشقانه آنها همگی گفتند که ماجرایشان شرم آور و ننگین است.
سپس ناگهان پدر ژوسیما از جا برخاست و جلوی دمیتری زانو زد و بعد از مهمانانش عذر خواست و رفت. همه حیرت کردند و متنبه شدند- الا فیودور پاولوویچ پیر- سپس رفتند تا ناهار را طبق قرار قبلی در صومعه بخورند. پدر ژوسیما که در بستر بیماری بود- به آلکسی گفت برود و از میهمانان پذیرایی کند اما به وی نصیحت کرد که پس از مرگ وی- برای همیشه از صومعه برود- چون صومعه جای او نیست.
وقتی آلکسی می خواست به مراسم ناهار برود در راه راهب بی ایمانی به نام راکیتین را -که در حقیقت پسرخاله گروشنکا بود- دید که منتظرش است. راکیتین پیش بینی کرد که میتیا -دمیتری- که مثل پدرش شهوت پرست است پدرش را به خاطر رسیدن به گروشنکا خواهد کشت و ایوان ملحد عاقبت با نامزد دیمتری: کاترینا ایوانای ثروتمند ازدواج خواهد کرد.

فیودور پالوویچ نیز با لودگیها و ناسزاهایش به کلیسا- مراسم ناهار را به هم زد و جنجال به پا کرد. موقع رفتن نیز چون می خواست دیگر نگذارد آلکسی در صومعه باشد- به آلکسی گفت: -آلیوشا- -آلکسی- همین امروز به خانه بیا و وسایل خوابت را هم بیاور.
آلکسی که پس از شنیدن دستور پدرش مردد بود چه کند- عاقبت به طرف خانه کاترینا ایوانا رفت. اما وقتی می خواست از باغ مجاور باغ پدرش بگذرد- بالای

پرچین باغ- برادرش دمیتری را دید. دمیتری او را به کنج باغ برد و گفت می خواهد او را پیش کاترینا و فیودور پاولوویچ بفرستد و کار را تمام کند. سپس گفت:
-چند سال پیش در هنگ پیاده نظام سروان بودم. فرمانده ام سرهنگ پیری بود و چون من به او احترام نمی گذاشتم- با من چپ افتاده بود. سرهنگ دو زن گرفته بود و از هر کدام از زنانش دختری داشت و کاترینا ایوانا دختر زن دومش بود. او در مدرسه ای در پایتخت تحصیل کرده بود و فوق العاده آدابدان بود. وقتی به شهر ما آمد- شهر هیجان زده شد. یک روز بعد از ظهر در مجلسی با او هم صحبت شدم اما مترصد بودم از او انتقام بگیرم. در همین موقع پدر برایم شش

هزار روبل بابت حق ارثیه ام فرستاد. سرهنگ نیز بازنشسته شد و سرگردی را برای جانشینی او فرستادند.
من هم فوری سراغ آگاتا ایوانا -دختر ارشد سرهنگ- رفتم و گفتم حساب دولتی پدرش چهار هزار و پانصد روبل کسری دارد و پیشنهاد کردم که اگر خواهر جوانش -کاترینا- را پیش من بفرستد- حاضرم این پول را به آنها بپردازم. چون می دانستم سرهنگ چهار سال است پول ارتش را به کسی داده تا با آن کار کند و سودش را بدهد. سرهنگ خانه نشین شده بود. اما به زودی خدمتکاری از طرف سرگرد به خانه اش آمد تا پول دولت را دو ساعته پس بگیرد.

سرهنگ خواسته بود خودکشی کند اما دخترش آگاتا که بو برده بود- مانع خودکشی او شد. آن روز در خانه بودم که کاترینا آمد و حاضر شد در قبال گرفتن چهار هزار روبل خود را تسلیم من کند. رفتم و کشویم را باز کردم و چکی پنج هزار روبلی به او دادم. بعد در را باز کردم و جلویش تعظیم کردم و او رفت. سرهنگ با پول من بدهی اش به گردان را پرداخت اما چندی بعد سکته کرد و مرد. کاترینا نیز پیش مادربزرگش: بیوه یک ژنرال به مسکو رفت و مدتی بعد هشتاد هزار روبل از بیوه ژنرال به ارث برد و پول مرا برایم فرستاد. سه روز بعد نیز نامه ای برایم فرستاد و التماس کنان پیشنهاد کرد ازدواج کنیم. برایش نامه ای نوشتم و گفتم او ثروتمند است و من بینوا.

بعد نامه ای به ایوان نوشتم و او را به امید اینکه کاترینا عاشق ایوان شود- پیش کاترینا فرستادم. اما تو را امروز پیش کاترینا می فرستم تا به او بگویی دیگر به دیدنش نمی روم. چون با دیدن گروشنکا- نامزدی ما به هم خورده است. پدرم یکی از سندهای بدهکاری مرا به گروشنکا داده بود تا او از من شکایت کند و مرا از سر راه بردارد. و من رفتم تا او را بزنم اما گرفتارش شدن و همان روز سه هزار روبل برایش خرج کردم. سه هزار روبلی که کاترینا به من داده بود تا برای خواهرش به مسکو پست کنم- اما تا امروز رسید آن را به کاترینا نشان نداده ام. تو امروز به او بگو دمیتری پولهایت را به هدر داده است.-
سپس دمیتری به او گفت اول سراغ پدرشان فیودور برود و از او بخواهد سه هزار روبل به دمیتری بدهد تا او بتواند پول کاترینا را پس بدهد. چون فکر می کرد پدرش اخلاقا به او بدهکار است بعد باز گفت چندی پیش گروشنکا به فیودور گفته که می خواهد با دمیتری ازدواج کند. به همین جهت فیودور برای اینکه نگذارد گروشنکا با او ازدواج کند سه هزار روبل از بانک گرفته تا به گروشنکا اهدا کند. نامه ای هم به گروشنکا نوشته است و از او خواسته به دیدنش برود.

این موضوع را اسمردیاکف -آشپز غشی و مورد اعتماد فیودور پاولوویچ که همه می گفتند فرزند نامشروع زنی ولگرد و عقب مانده به نام لیزاوتا و فیودور است- به او گفته بود. دمیتری نیز آن روز آنجا کشیک می کشید تا بفهمد آیا گروشنکا به دیدن پدرش می آید یا نه. حتی دیمتری می خواست سراغ گروشنکا نیز برود و او را از رفتن به خانه پدرش منع کند.
وقتی آلکسی به دیدن پدرش رفت- آنها شام خورده بودند. چند دقیقه بعد فیودور پاولوویچ خدمتکاران -گریگوری و اسمردیاکف- را مرخص کرد و آلکسی و ایوان و پدرش تنها شدند. اما ناگهان در به هم خورد و دمیتری وارد اتاق شد…

برادران کارامازوفبرادران کارامازوف

برادران کارامازوف در ایران

این رمان در ایران با ترجمه
مشفق همدانی ۱۳۳۵_انتشارات جاویدان علمی
عنایتالله شکیباپور ۱۳۶۱
صالح حسینی در سال ۱۳۶۷ _ انتشارات آمون و از چاپ چهارم با ویرایش جدید توسط انتشارات ناهید
رامین مستقیم ۱۳۶۸
در اواخر دهه ۸۰ ترجمه پرویز شهدی از زبان فرانسه ۱۳۸۸_انتشارات مجید
سروش حبیبی ترجمه اززبان روسی نشر چشمه
و سه ترجمه هم در دهه نود: اسماعیل قهرمانیپور ۱۳۹۱ هانیه چوپانی ۱۳۹۳ و آخرین آنها احد علیقلیان ۱۳۹۴
به چاپ رسیده است.

برادران کارامازوف

برادران کارامازوف

برادران کارامازوف

برادران کارامازوف

برادران کارامازوف

منبع :

پاتوق

کتاب فارسی

ویکی پدیا

انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمن‌ها ]...

ما را در سایت انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمن‌ها ] دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 2:18

صفحه بندی