ویلهلم دیلتای – Wilhelm Dilthey

خرید بک لینک
ویلهلم دیلتایویلهلم دیلتای

ویلهلم دیلتای – مورخ- جامعهشناس- روانشناس و فیلسوف آلمانیست- او از بنیانگذاران جامعهشناسی تفهمی به شمار میرود- دیلتای از جمله اندیشمندانی است که آثارش به زبان انگلیسی قدری دیر ترجمه شدهاند- آثار این فیلسوف در سال ۱۹۸۹ به زبان انگلیسی برگردان شدند

زندگی ویلهلم دیلتای

ویلهلم دیلتاى Wilhelm Dilthey در سال ۱۸۳۳ نزدیک ویسبادن آلمان زاده شد. پدر و پدربزرگش هر دو کشیش پیرو آیین کالون بودند. آموزش او نیز در همین سمت و سو بود. در نتیجه در رشته الهیات دانشگاهو هاى هایدلبرگ -۱۸۵۳- و سپس برلین -۱۸۵۴- نام نویسى کرد. در ۱۸۶۰ مقاله اى راجع به هرمنوتیک یا علم تاویل فردریش شلایر ماخر ـ که متفکر برجسته اى در الهیات و فلسفه بود ـ نوشت که برنده جایزه شد. دیلتاى به خاطر قدرت و استوارى مقاله اش پیشنهادى براى تنظیم و ویرایش نامه ها و یادداشت هاى شلایرماخر و نوشتن زندگینامه او دریافت کرد. دیلتاى در ۱۸۶۱ تحصیلش در رشته الهیات را رها کرد و به رشته فلسفه روى آورد و در ۱۸۶۴ رساله اى درباره اخلاق در نزد شلایرماخر و نیز اثرى در باب آگاهى اخلاقى به رشته تحریر درآورد. از ۱۸۶۶ تا ۱۸۸۲ استاد دانشگاههاى بازل- کیل و برسلاو بود. در ۱۸۸۲ کرسى فلسفه در برلین را که پیشتر هگل در آن تدریس مى کرد- برعهده گرفت.

ویلهلم دیلتای در اواخر دهه ۱۸۶۰ روى زندگینامه شلایرماخر کار مى کرد و در حوالى ۱۸۷۰ نخستین جلد این اثر چاپ شد -مواد و یادداشت هاى جلد دوم پس از مرگ وى به چاپ رسید-. این کار دیلتاى نشان دهنده علایق متنوع او به فلسفه- ادبیات- شعر- موسیقى- تاریخ و هرمنوتیک یا علم تاویل به طور کلى است. دیلتاى در راستاى همین علایق- در سراسر زندگى اش کوشید بنیانى براى علوم انسانى بیابد. کوششهاى اولیه او متکى بر روانشناسى بود و اولین مجلد کتابش در این زمینه در سال ۱۸۸۳ با عنوان مقدمه اى بر علوم انسانى به چاپ رسید. -بار دیگر- بخشهایى از جلد دوم این اثر فقط پس از مرگش منتشر شد. از همین رو- دیلتاى به -مرد جلد اول- شهرت پیدا کرد-. طى این دوره دهها مقاله درباره ادبیات و اندیشه وران معاصرش نوشت. از زمان چاپ کتاب مقدمه اى بر علوم انسانى تا حدود سال ۱۹۰۰ به صورت کاملترى مشغول تحقیق درباه این موضوعات و نیز موضوعات مشابهى مانند نظریه تعلیم و تربیت -Pedagogy- اخلاق روانشناسى و به ویژه زیبایى شناسى بود.

ویلهلم دیلتایویلهلم دیلتای

ویلهلم دیلتایدر حدود سال ۱۹۰۰ کانون تحقیقات خود را تغییر داد و به طرح این نظر پرداخت که تفسیر و تاویل -Interpretation- مظاهر و نمودهاى انسانى و نه روانشناسى- شالوده و بنیاد علوم انسانى است. در سالهاى پایانى عمرش این پروژه و طرح کارى به صورت نظریه اى راجع به جهان بینى ها -Weltan Schauungen- بسط پیدا کرد. دیلتاى در سراسر زندگى اش درگیر مطالعه و پژوهش درباره تجربه هاى انسانى و بسط و گسترش ابزارهاى معرفت شناختى لازم براى انجام چنین تحقیق و پژوهشى بود. علاقه و توجه او به شرایط ضرورى براى رسیدن به معرفت- او را از اخلاف کانت و هگل ساخته است. هرچند- به سبب پژوهش اش درباره زندگى هاى روزمره انسانها قرابتها و شباهتهایى با پراگماتیسم دارد و پیشگام فلسفه هاى هوسرل- هایدگر و اگزیستانسیالیسم به شمار مى رود.

فعالیت علمی ویلهلم دیلتای

دیلتای با پوزیتیویسم مخالفت کرد و معتقد بود نمیتوان علوم انسانی را در قالب تجربه ریخت.
بحث از بنیادهای فلسفی علوم انسانی نخستین بار در تاریخ علوم انسانی غرب با انتشار کتاب -مقدمه بر علوم انسانی- ویلهلم دیلتای در ۱۸۸۳ مطرح شد. نگاه دیلتای به مباحث فلسفه علوم انسانی در ذیل پارادایم هرمنوتیک قرار میگیرد که در واکنش به پوزیتیویسم شکل گرفت. او رسالت کتابش را نیز -تثبیت اهمیت و استقلال علوم انسانی در مقابل سلطه تحمیلشده دیدگاه علوم طبیعی در تفکر فلسفی- میداند.

او یکی از اندیشمندان تاثیرگذار و شاید موسس در حوزه هرمنوتیک است و در کنار شلایرماخر و گادامر- به عنوان یکی از اضلاع مثلث هرمنوتیک مدرن مطرح به شمار میآید. دیلتای برای نخستین بار هرمنوتیک را بنیاد روششناختی علوم انسانی معرفی میکند و میکوشد این علوم را از سیطره پوزیتیویسم برهاند.
دیلتای با توجه به ویژگیهای کنش انسانی و معنادار بودن کنشهای آدمیان- به تفاوت موضوعات علوم انسانی و علوم طبیعی پی برده بود. ماکس وبر- جامعهشناس آلمانی- با تاثیرپذیری از دیلتای توانست نوع جدیدی از جامعهشناسی را بنیان گذارد که کمتر از علوم طبیعی الگو میگرفت -جامعهشناسی تفهمی-.

ویلهلم دیلتایویلهلم دیلتای

زمینههای فکری و فلسفی اندیشه ویلهلم دیلتای

از آنجایی که ویلهلم دیلتای در قرن نوزدهم میزیست- بدیهی است که تحت تاثیر نحلههای فلسفی رایج در دوران خود و همینطور تاریخ فلسفه اسلاف خود باشد. شاید بتوان اندیشهها و نحلههای اثرگذار بر دیلتای را به سه گروه تقسیم کرد:

۱- یکی از نحله های فکری رایج در قرن نوزدهم پوزیتیویسم و تجربهگرایی بوده است. تاثیرپذیری دیلتای از تجربهگرایی این بود که از این روش به نحو سلبی در تبیین علوم انسانی و متدلوژی آن الهام گرفت. کاری که کانت در راه تثبیت مبانی علوم تجربی و تضعیف ارکان متافیزیک انجام داد به تامل فلسفی در مبانی علوم منجر شد و به رشد و تقویت روششناسی در قرن نوزدهم انجامید. دیلتای نیز متاثر از او در عین حال که علوم انسانی را به لحاظ روش از چارچوب علوم تجربی خارج میکرد درصدد بود که روششناسی عامی برای دستیابی به علوم انسانی عینی ارایه کند. پوزیتیویسم- تنها راه عینیت بخشیدن- واقعی کردن و ارزشمند دانستن علوم را روش تجربی میدانست- یعنی هر فهم مقبول و ارزشمندی باید بر تبیین تجربی و معیار آزمونپذیری مبتنی باشد. از این دیدگاه- مباحث علوم انسانی و به تعبیر دیلتای -علوم معنوی- به دلیل عدم امکان تجربه و آزمونپذیری به معنای پوزیتیویستی آن بیاعتبار- غیر عینی و غیر واقعی هستند. همت عمده دیلتای وقف آن گردید که با ارایه ضابطه و ملاکی برای عینی کردن علوم انسانی نشان دهد که این علوم نیز در ردیف علوم طبیعی و فیزیکی- عینی- ارزشمند و معتبر هستند. البته تفاوت موضوعی علوم انسانی و تجربی و در نتیجه تمایز روش آنها ابداع و ابتکار دیلتای نبود- زیرا پیش از او پیروان مکتب تاریخگروی با بیان و رویکردی متفاوت به آن تصریح داشتند- اما نکته قابل تامل در اندیشه دیلتای تلقی خاصی است که وی از فلسفه حیات ارایه داده و دیگر اینکه او این تفکیک روششناختی را مانع از اتصاف علوم انسانی به عینیت نمیداند. به همین دلیل دیلتای نیز تحت تاثیر سنت عینیتگرایی که از گذشته تا آن زمان وجود داشت اعتقاد به امکان شناخت عینی و دسترسی به معنای واحد موضوع تفسیر داشت و مانند شلایرماخر به عینیت فهم معتقد بود.

۲- قرن نوزدهم علاوهبر اینکه تحت تاثیر افکار پوزیتیویسم بود دوران رواج مکتب تاریخگروی -Historicism- نیز بود. بنابر دیدگاه تاریخگروی- هر اندیشه و به طور کلی هر پدیدهای را باید در فضای عصر آن پدیده و با توجه به تاریخ آن درک کرد- یعنی همه خلاقیتهای هنری- آفرینشهای ادبی و ارایه افکار و ایدهها در چارچوب عناصر معرفتی عصر خود پا به عرصه ظهور نهادهاند- ولی مفسر که در صدد فهم و درک گذشته است در محاصره عناصر معرفتی و معیارهای مفهومی عصر خود قرار دارد و به همین جهت با کمک ملاکها و معیارهای این عصر- امکان دستیابی و فهم پدیدهها و اندیشههای اعصار گذشته وجود نخواهد داشت. بلکه فهم گذشته در گرو چشماندازها و افقهای فکری مفسر است و دیدگاه و جایگاه تاریخی او در فهم تاریخیاش تاثیرگذار است. از این رو از تاریخگرایی به نسبیگرایی نیز تعبیر میشود- زیرا با پذیرش آن- علوم تاریخی- نظریهها نسبی و غیرمطلق خواهند شد. دیلتای علیرغم اینکه از تاریخیگری تاثیر پذیرفته و معتقد است که -تمامیت انسان فقط در تاریخ است- و -هیچ راه ممکنی برای رفتن به ورای نسبیت آگاهی تاریخی وجود ندارد- در عین حال درصدد است که بر این تاریخیت انسان غلبه کند و تاکید میکند که مفسر علوم انسانی میتواند از طریق همدلی به شناخت و فهم پدیدههای تاریخی دست یابد و خود را از غلتیدن در تاریخ برهاند.

۳- ویلهلم دیلتای در نظریات هرمنوتیکی خود نیز تحت تاثیر مکتب رمانتیسم و افکار استاد خود شلایرماخر بوده است. دیلتای برای ترسیم روششناسی عام برای علوم انسانی از نظریه شلایرماخر کمک میگیرد و همانند او برای فهم پدیدههای انسانی بر نیت ذهنی مولف و تجربه زندگی او تاکید دارد. وی معتقد بود همانگونه که متن مکتوب و گفتار- تجلی مقاصد و اندیشههای نهفته مولف و گوینده آنهاست- افعال و حوادث نیز تجلی و ظهور نیات و اندیشههای آفرینندگان آنهاست. از رهگذر همین تجربیات و عینیت یافتگیهاست که میتوان به معنای نهفته در درون زندگی دست یافت. منظور دیلتای از عینیت یافتگیها- تنها متون و آثار هنری نیست- بلکه هر چیزی است که در آن روح یا ذهن انسان خود را متجلی سازد- اعم از اندیشه- زبان- قانون و نهادهای سیاسی- اقتصادی و فرهنگی. فهمیدن همه اینها مستلزم این است که انسان هر کدام از آنها را در افق و زمینه خاص خودش قرار دهد و به عبارت دیگر- تجربه مولف آنها را بازآفرینی و بازسازی نماید.

روششناسی خاص علوم انسانی

ویلهلم دیلتای دو گونه شناخت علمی- یعنی علوم فیزیکی یا طبیعی و علوم معنوی یا انسانی- را از یکدیگر تفکیک نموده و بر این عقیده است که علوم طبیعی و انسانی هم در روش و هم در موضوع با هم متفاوتند. پدیدههای انسانی و تاریخی علاوهبر اینکه دارای یک لایه بیرونی هستند که میتوانند موضوعی برای تحقیقات طبیعتگرایانه باشد- از محتوای درونی نیز برخوردارند و همین ویژگی است که دلیل لزوم روششناسی خاصی برای علوم انسانی است. برخلاف پدیدههای طبیعی که موضوع علوم تجربی را شکل میدهند به لحاظ وجودی تکساحتی هستند. به تعبیر دیگر پدیدههای طبیعی به گونهای هستند که فهم و تفسیر در آنها راه ندارد بلکه تنها میتوان به توصیف مناسبات علی و معلولی از طریق استقرای علمی و اثبات و ابطال آنها پرداخت- در حالیکه در علوم انسانی پای انسان در میان است و به همین دلیل نمیتوان به تبیین محض اکتفا نمود- بنابراین از نظر دیلتای پدیدههای اجتماعی و روانی با شیوههای علوم طبیعی به طور کامل قابل فهم نیستند و باید اذعان نمود که علمی خاص امور روحی وجود دارد که علم مستقلی است. روش هرمنوتیک میتواند به عنوان روشی مستقل برای تحلیل و بررسی علوم انسانی به کار آید. دیلتای در راستای همین علایق- در سراسر زندگیاش کوشید بنیانی برای علوم انسانی بیابد. کوششهای اولیه او متکی بر روانشناسی بود- اما به تدریج دریافت که یک بنیان کاملا روانشناختی برای علوم انسانی رضایتبخش نیست به همین جهت در پایان قرن نوزدهم زمینههای اجتماعی تاریخی را بیشتر مورد توجه قرار داد و به طرح این نظر پرداخت که تفسیر و تاویل -Interpretation- مظاهر و نمودهای انسانی و نه روانشناسی- شالوده و بنیاد علوم انسانی است.

ویلهلم دیلتایویلهلم دیلتای

اصول هرمنوتیکی دیلتای

دیلتای با تمایز میان روش شناخت علوم انسانی و علوم طبیعی- درصدد برآمد تا قواعد و اصولی مطلق و عینی را برای علوم انسانی ارایه کند تا در برابر علوم طبیعی به عنوان بنیانی برای علوم انسانی به حساب آید. این اصول را در موارد زیر میتوان خلاصه نمود:

۱- عینی بودن معنای متن: با گسترشی که دیلتای در دامنه کاربرد هرمنوتیک داده است- در نگاه او -متن- به معنایی اعم از نوشتار و گفتار و رفتار انسان به کار میرود. دیلتای تحت تاثیر اسلاف خود مانند کلادنیوس و شلایرماخر معنای نهایی متن را -نیت پدیدآورنده آن- میدانست و آن را به معنایی که مولف در سر داشته و تلاش کرده در اثر خود بیان کند تفسیر میکرد- اما بر این مطلب پای فشرد که متن- تجلی روح مولف و بروز شخصیت اوست و کاوش متن برای رسیدن به نیت مولف به منظور شناخت بهتر مولف است- بهگونهای که چه بسا حتی خود مولف نیز خود را آنگونه درک نکرده باشد. از این رو- گاه مفسر از مولف فراتر میرود و از سخن وی او را درمییابد که خود مولف از درک آن ناتوان بوده است. پس شناخت کاملتر مولف هدف اصلی هرمنوتیک است.

۲- مفهوم تاریخمندی: مفهوم -تاریخمندی- جایگاه ویژهای در تفکر دیلتای دارد- بدین معنا که معنا همواره در متن و زمینه قرار دارد و بدیهی است که برای فهم آن باید زمینه را شناخت. این امر نیز مستلزم بازآفرینی و بازسازی تجربه مولف آن است. مراد دیلتای از فهم- صرف عمل ادراک ذهن یا صرف عمل تفکر نیست- بلکه عملی است که طی آن ذهن- ذهن دیگر را و یا زندگی دیگر را میفهمد و برای این فهمیدن هم شخص خود را در دیگری بازمییابد و از این طریق تجربه زندگی دیگری را بازسازی نموده و آن را میفهمد. -دیلتای این فهم را اساسا فهم همدلانه ای میانگاشت که متضمن فرافکنی خود در ذهن دیگری -آفریننده- از رهگذر دریافت کلام فرهنگی است. او این کلام فرهنگی را -ذهن عینی- مینامید. ما از این راه تجربه زیسته مولف را بازسازی میکنیم-. این بخش از افکار دیلتای که تکیه زیادی بر تجربه و نیت مولف و توجه ویژهای به همدلی با او دارد و ریکور آن را -رویه کسب فهم از طریق انتقال به ذهنیت روانی شخص دیگر- نامیده است-که به هرمنوتیک روش مورد نظر او بیشتر جنبه رمانتیک و روانشناختی داده است. بنابه تصریح نظریهپردازان بزرگ هرمنوتیک و شارحان آثار دیلتای- جنبه رمانتیکی و روانشناختی هرمنوتیک دیلتای تا حد زیادی مدیون افکار شلایرماخر میدانند.

۳- تجربه زیسته: یکی از جنبههای اصلی اندیشه دیلتای دیدگاه او درباره فلسفه حیات است. از نظر او حیات واقعیتی بیولوژیک و مشترک بین انسان و حیوان نیست بلکه امری است که ما آن را با تمام تنوع و پیچیدگیهای آن تجربه کردهایم. از نظر دیلتای علاوهبر اینکه انسان قادر است که حیات و زندگی خود را تجربه کند و این حیات در اعمال و رفتار و گفتار و خلاقیتها و آفرینشهای او ظهور و تجلی پیدا میکند- همچنین قادر است که به طریقی در تجربه حیاتی دیگران نیز سهیم شود.

تجربه گرایی

از دید دیلتای- آدمیان در هویت بشری مشترکند و تفاوت آنها تنها به خصوصیات تاریخی روزگارشان بازمیگردد. پس اگر کسی بتواند فضای زمانه شخص دیگری را برای خود بازتولید کند- میتواند جایگزین او گردد و به درکی مشابه او در ابداع و ایجاد و تالیف آن موضوع دست یابد. به طورکلی پیش فرض هر علم انسانی- قابلیت جایگزین کردن انسان در زندگی ذهنی و درونی دیگران است. راهیابی به حیات درونی انسانها از طریق تجربه همدلانه یعنی نوعی بازسازی روانشناختی دنیای آنها تنها راه شناخت و فهم تجلیات حیات آنان است. تجربه زیسته -Erlebnis- در اصطلاح دیلتای عبارت است از یک تجربه بیواسطه و حضوری از چیزی- تجربهای که در آن بین عالم و معلوم- بین تجربهگر و تجربهشونده- اتحاد و هویت برقرار است. تجربه زیسته در مقابل Erfahrung است- یعنی تجربه دست دوم که باواسطه و حصولی است- اما به نظر دیلتای در علوم انسانی- تجربه از نوع Erlebnis که بیواسطه است- جریان دارد. افکار وی در این خصوص در عبارت مشهور و موجز وی چنین بیان شده است: -ما طبیعت را توضیح میدهیم- اما انسان را باید بفهمیم- فهم با تفاهم همراه است و از طریق ارتباط میان جوینده فهم و موضوع مطالعه او که همان عالم زندگی یا تجربه زندگی است فراهم میآید. مفهوم -تجربه زندگی- یا -تجربه زیسته- در قلب هرمنوتیک دیلتای جای دارد و به همین دلیل است که دیلتای هم در کنار نیچه و برگسون به عنوان -فیلسوف زندگی- شهرت یافته و این شهرت او نیز نتیجه همین نگاهش به زندگی برحسب معنا و تاکیدش بر فهم زندگی از تجربه خود زندگی است. درک تجلیات حیات انسان به معنای درک حالات درونی و ذهنیای است که این تجلیات بیانگر و حاکی از آن است. وظیفه فهم آن است که در این واقعیات محسوس فیزیکی نفوذ و رسوخ کند تا به آن چیزی که در دسترس و مشاهده حواس نیست دست یابد.

فهم حیات

از نظر دیلتای فهم حیات دیگران از طریق اظهارات و تجلیات حیات به سه شرط امکانپذیر است: نخست آنکه ما باید با فرایندهای ذهنیای که از خلال آن- معنا اظهار و تجربه میگردد آشنا باشیم. در غیر این صورت نخواهیم توانست از حیات دیگران چیزی بفهمیم- از این جهت -برای فهمیدن انسان باید انسان بود- دیلتای در نوشتههای نخستین خود بر این شرط تاکید زیادی داشت و با تاکید بر -روانشناسی تفسیری- در مقابل روانشناسی تبیینی به تبیین جنبههای مختلف حیات روانی با مراجعه به ساختار درونی آنها پرداخت- اما در نوشتههای متاخر بر دو شرط دیگر بیشتر تاکید میکرد: یکی اینکه باید زمینه واقعی و انضمامی اظهار و تجلی حیات را نیز شناخت. به عنوان نمونه برای فهم یک مذهب یا یک اندیشه فلسفی باید شرایط و زمینههای ظهور آنرا بررسی نمود و شرط سوم اینکه شناخت سیستمها و نظامهای فرهنگی و اجتماعی ضروری است. به این طریق سرشت و ماهیت بیشتر اظهارات مشخص میگردد.

باشگاه اندیشه

ویکی پدیا

انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمن‌ها ]...

ما را در سایت انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمن‌ها ] دنبال می‌کنید

برچسب: ویلهلم,دیلتای, نویسنده: بازدید: 301 تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 14:48

صفحه بندی