شکونتلا – Shakuntala

خرید بک لینک

شکونتلا از نمایشنامههای هند باستان به زبان سانسکریت است- هندیها آن را ناکاتا میگویند- این نمایشنامه اثر کالیداس- نویسنده و شاعر هندی است که در دوران شاه دوشیانت گوپتا میزیسته است – منظومه ی شکونتلا زیباترین اثر کالیداس شاعر و نمایش نامه نویس نامدار هندی است

معرفی نویسنده شکونتلا

لیداسا یا کالیداسه -به زبان دوانگری: به معنای خدمتکار کالی- نمایشنامه نویس و شاعر نامدار کلاسیک سانسکریت بود.
منظومه شکونتلا- زیباترین اثر کالیداس- شاعر و نمایشنامهنویس نامدار هندی است.

شکونتلاشکونتلا

معرفی کتاب شکونتلا

منظومهی شکونتلا یا شاکونتالا زیباترین اثر کالیداس شاعر و نمایشنامه نویس نامدار هندی است. شکونتلا یعنی -مرغ پرورده- نام دختر دلربای بیهمتایی است که در کودکی در پناه مرغان جنگل و پس از چندی در صومعهی مرد پارسایی پرورده و بالیده شده است. قضا را میان دوشیانت پادشاه هند و شکونتلا دیداری دست میدهد و هردو بهیکدیگر دل میبازد. زمان وصال زود فرا میرسد و پس از آنکه روزگاری به کام دل سپری میشود- شاه دوشیانت- کام یافته به پایتخت باز میگردد- تا همسر باردارش را با شکوه تمام به دربار ببرد. روزی حادثهای پیش آمد- دختر که به سبب عشق- خویشتن را نیز از یاد برده بود- به پیری مستجاب الدعوه که بدان دیار پای نهاده بود بیاعتنایی نشان میدهد و رسم معمول را به جای نمیآورد- پیر به شاکونتلا خشم میگیرد و زبان میگشاید که: -نفرین جاودانی بر تو باد- مینگرم که عاشق شدهای- امید دارم دلدارت هرگز ترا بهخاطر نیاورد و تو در شرار هجران او بسوزی…-

شکونتلا در میان بوتههای گل چنان سرگرم عشق خویش بود که نفرین پیر را نشنید- اما دیگر یاران او صدای لرزان و خشمآلود پیر راشنیدند- دختری به پای او افتاد و گفت: -بر این بینوا رحم کن- دریغ است با نفرینت این شادکامی را از او بگیری…- پیر گفت: -نفرین من تا آن زمان خواهد بود که دختر نشانی از معشوق به وی نشان دهد آنگاه این نفرین دامان او را رها خواهد کرد.-
نفرین او زنگار فراموشی بر دل شاه نشانده بود- چنانکه چون شکونتلا شادمان و امیدوار بهدربار میرود شاه او را نمیشناسد.
شکونتلا با دیدگان اشکبار گفت: -شهریار من- من شاکونتلا هستم- دختری که تو به همسری برگزیدی و حلقهی مرصع خود را بر انگشتش کردی…- و سپس دست لرزان را به جلو برد تا انگشتری را به او نشان دهد اما دریغ- حلقه بر انگشت او نبود و او آنرا گم کرده بود…

لطف معنی و شیوایی بیان کالیداس در این منظومه به حد اعلای خود رسیده است. صحنه های داستان به قدری طبیعی است که خواننده خود را در دامان طبیعت و در جنگل های سبزو خرم می پندارد . باید با گوته- شاعر نامدار آلمانی همداستان بود و نمایش نامه ی شکونتلا را گل سرسبد ادبیات جهان خواند.
داستان شکونتلا را -انگشتری گمشده- نیز نامیده اند- به علت این که اصل داستان و سرنوشت قهرمانان آن بستگی به انگشتری دارد که شاه دوشیانت به نامزد خود شکونتلا می دهد. قهرمانان اصلی این داستان همین دو نفر هستند ولی روی هم رفته بیست شخصیت دیگر نیز در این نمایش نامه حضور دارند.
داستان شکونتلا در تاریخ ادبیات سنسکریت مقامی بس ارجمند دارد . این نمایش نامه تا کنون چندین بار به زبان های مختلف دنیا از جمله پارسی ترجمه شده است : نخست دکتر هادی حسن- استاد دانشگاه علیگر آن را خلاصه کرده و به زبان پارسی درآورده است. پس ازآن آقای دکتر علی اصغر حکمت – استاد دانشگاه تهران هم به صورت منظوم و هم به صورت منثورآن را به پارسی ترجمه کرده اند.

در مقدمه کتاب آمده است – کالیداس این داستان را از حماسهxadxadای هندی به نام -مهابهارتا- و -پدم پوران- گرفته و آن را لباسی نو پوشانده است.
دکتر رابیندرانات تاگور که یکی از بزرگترین و ارجمندترین استادان شعر هندوستان است- می گوید: -منظومه ی شکونتلا افسانه نیست بلکه درخششی روحانی است که از عالم غیب به عرصه ی دل و زبان شاعر تابیده است.-

شکونتلاشکونتلا

خلاصه داستان شکونتلا

در یکی از جنگل های سبز و خرم هندوستان مردی روحانی در صومعه ی خود به ریاضت و پرستش مشغول بود . تقوی و پرهیزگاری او به درجه ای رسید که دیگران بر او حسد بردند و بر آن شدند که او را فریب دهند.

بهترین تله ای که توانستند بر سر راه او بگذارند -عشق- بود . آنها چنان کردند که منکا- فرشته ی زیبای آسمانی از آسمان فرود آید و با او نرد عشق ببازد. مرد روحانی در دام عشق این فرشته افتاد و از نتیجه ی عشق او و فرشته- دختری به جهان آمد که در زیبایی بی همتا و بی نظیر بود .

مرد روحانی دختری را که حاصل عشقبازی او و منکا بود- نپذیرفت و او را در جنگل رها کرد. پرندگان جنگل بر گرد نوزاد بی گناه درآمدند و او را در پناه خود گرفتند و در آشیانه ی خود مانند جوجگان خویش پرورشش داد ند. چون این دختر زیبا در پناه مرغان پرورش یافت او را شکونتلا یعنی – مرغ پرورده- نام نهادند… تا این که روزی یکی از مرتاضان به نام -کنوا- آن کودک را در جنگل یافت و او را به صومعه ی خود برد. بعد از آن شکونتلا روز به روز بزرگتر و زیباتر می شد. کنوا او را در خانقاه پرورش داد تا این که شکونتلا دختری ملیح و بالغ گردید. اصل نمایش نامه ی شکونتلا از همین جا شروع می شود.

روزی یکی از فرزندان -پورو- شاه به نام – دوشیانت- برای شکار با لشکریان خود به جنگل رفت- در میان جنگل آهویی پدیدار شد- خواست صیدش کند که چند راهب از دور فریاد برآوردند این آهو را با تیر نزنید- زیرا این آهو از آن صومعه ی ماست.شاه به صومعه درآمد و مورد لطف و تفقد مرتاضان قرار گرفت- از این رو به لشکریانش فرمان داد که جانوران صومعه را آزار نکنند و با راهبان و روحانیان به مهربانی رفتار کنند و خود نیز در صومعه به گردش پرداخت.در هنگام گردش از پشت درختان سه دختر هم قد و زیبا دید که در کنار هم ایستاده بودند و یکی از آنها که از همه زیباتر بود- آب پاشی در دست داشت و گلها را آب می داد. چون از پشت درختان خوب آن دختران را نگریست – یک نوع دلبستگی به دختری که گلها را آب می داد- پیدا کرد و از دور به ستایش او پرداخت. این دختر همان شکونتلا- دختر خوانده ی کنوام حکیم بود و آن دو دختر دوستان او بودند.دوشیانت مسحور این منظره و زیبایی شکونتلا شد و گفت: چگونه ممکن است که این دختر فرزند زاهدی صومعه نشین باشد؟ شاه در همین افکار بود که آواز لطیفی او را به خود آورد و سبب آن این بود که شکونتلا را چند زنبور عسل احاطه کرده بودند و می خواستند از وجود شیرینش شهد برگیرند و او فریاد می زد و کمک می خواست. شاه دوشیانت با خود گفت: بهتر است که اکنون خود را آشکار سازم. ناگهان در برابر دختران ظاهر شد و گفت: تا فرزند پورو در این صومعه است هیچ کس نمی تواند دختران زیبا را آزار رساند. شکونتلا سراسیمه شد و کمی به عقب رفت- ولی شاه دوشیانت با خوشرویی و مهربانی با آنها رفتار کرد. چون دختران مهربانی او را دیدند از او پرسیدند که کیست و برای چه کار آمده است. شاه دوشیانت گفت: من از گماشتگان شاه دوشیانت هستم و بدین جا آمده ام که از آسایش و رنج زاهدان آگاه شوم و در کمک به آنان بکوشم.

شکونتلا از نگاه اول علاقه ای مخصوص در دل نسبت به دوشیانت پیدا کرد. دوشیانت از شرح حال شکونتلا پرسید.آنها نیز داستان آن مرد روحانی و منکا و کنوا را برای شاه باز گفتند. دوشیانت بسیار خوشحال شد که او دختر یک زاهد نیست- آنگاه انگشتری خود را که نام دوشیانت روی آن حک شده بود به آنها نشان داد. دختران چون این علامت را دیدند قدری هراسان شدند که چرا با شخص شاه این چنین رفتار کرده اند- ولی شاه دوشیانت به آنها مهربانی بسیار کرد. در این موقع دختران اجازه خواستند که شاه را ترک گویند. شاه نیز اجازه داد و خود نیز به لشکرگاهش بازگشت ولی همیشه در فکر شکونتلا بود.شاه دوشیانت به دعوت چند راهب به صومعه رفت درحالی که حتی یک دم از فکر محبوب خود بیرون نمی رفت.تا این که روزی شاه در جنگل اثر پای محبوب خود را روی شن ها دید و در پی آن رفت تا به جایگاهی سبز و خرم رسید. محبوب خود را دید که بر تخته سنگی نشسته است و دو دختر دیگر پهلوی او قرار گرفته اند- چهره ی شکونتلا رنجور و غمناک به نظر می آمد و با صدایی آهسته داستان عشق خود را برای دوستانش بازگو می کرد.
می گفت: از آن روزی که شاه دوشیانت را دیده ام آتش عشق او در دلم شعله ور است و نمیدانم چه چاره کنم…

به او گفتند بهتر است نامه ای عاشقانه به شاه بنویسد و در آن عشق خود را ابراز دارد .شکونتلا با کمک دو دوستش نامه ای سراپا سوز و گداز برای محبوب خود نوشت. شاه دوشیانت که از پشت درختان این منظره ی خوش را می نگریست بسیار شادمان شد و سپس خود را بر آنها ظاهر کرد و گفت: شکونتلا یگانه گوهر گرانبهای دربار شاهی اوست و او را همچون جان شیرین دوست می دارد.
در این هنگام دوستان شکونتلا رفتند و آن دو را تنها گذاشتند- پس از اندک زمانی آرزوی هر دو برآورده شد و این دو دلداده ی جوان به کام یکدیگر رسیدند و زمانی به کام دل با هم زیستند. تا این که شاه دوشیانت در اندیشه ی مراجعت به پایتخت افتاد و پس از خداحافظی محبوب خود را ترک گفت ولی او را امیدوار ساخت که به زودی کسان خود را به دنبال او خواهد فرستاد و او را به دربار خواهد برد.
پس از این که شاه دوشیانت از پیش شکونتلا رفت- شکونتلا همیشه متفکر بود و به عاقبت سرنوشت خود می اندیشید و در کلبه ی پدر خوانده اش کنوا روزگار می گذراند.
روزی از روزها یکی از پیران دیر به صومعه آنها آمد وبه ظاهر بسیار خشمگین بود- شکونتلا که مغموم در گوشه ای نشسته بود متوجه ورود او نشد و به او توجهی نکرد. پیر هم او را نفرین کرد و از خدا خواست که تا زمانی که شکونتلا نشانه ی نامزدی خود را به پادشاه نشان ندهد شاه او را باز نشناسد. شکونتلا هرچه منتظر نشست از شاه دوشیانت خبری نشد- غافل از این که نفرین پیر به اجابت پیوسته است و این در حالی بود که شکونتلا از دوشیانت باردار شده بود .

بلاخره روزی شکونتلا به قصد زیارت محبوب از پدرخوانده ی خود خداحافظی کرد ولی قبل از آن برای آب تنی به چشمه ی صومعه رفت و در آنجا بدون آن که متوجه شود انگشتری نامزدی اش از انگشتش در آب افتاد.
پس از آن شکونتلا و همراهانش به پایتخت آمدند – اما وقتی به دربار وارد شد- دوشیانت او را نشناخت و گفت: من اصلا تو را ندیده ام و هرگز چشمم را به زنی نگشوده ام .
نفرین پیر اثر خود را بخشیده بود.

نزدیکان شاه گفتند : ای دختر اگر راست می گویی که این شاه همسر توست-چه نشانه ای از او داری؟ شکونتلا همین که خواست انگشتری را نشان دهد آن را در انگشت خود نیافت- بسیار اندوهگین شد-ولی نشانه های دیگر داد ولی شاه دوشیانت گفت :ازاین سخن ها نگویید- زیرا نمی توانید مرا فریب دهید. راهبان چون چنین دیدند شکونتلا را رها کردند و به صومعه بازگشتند- ولی شکونتلا از آنها استمداد می کند که مرا نیز همراه ببرید. آنها می گویند تو اکنون از این پادشاه بارداری چگونه می خواهی به صومعه بیایی و در آنجا باعث سرشکستگی ما و حضرت کنوا بشوی؟!
باری شکونتلا از هر سو ناامید شد- ولی ناگهان نوری از آسمان پدید آمد و شکونتلا را با خود به آسمان برد.

پس از این واقعه روزی نگهبانان پادشاه در بازار مردی ماهیگیر را یافتند که انگشتری که نام شاه دوشیانت بر آن حک شده بود- می فروخت. او را دستگیر کردند و پیش شاه دوشیانت آوردند . مرد ماهیگیر گفت: من این انگشتری را از شکم یک ماهی بیرون آورده ام . شاه دوشیانت همین که انگشتری را دید ناگهان داستان عشق خود با شکونتلا را به یاد آورد. از آن پس همیشه غمگین و افسرده دل شب و روز در فکر گمشده ی خود روزگار می گذراند- حتی لحظه ای از فکر شکونتلا غافل نبود و به همین جهت زار و زرد و نحیف شده بود.

روزی شاه در کوهی فرود می آید تا کمی گردش کند و اندوه دل را بزداید . در آنجا صومعه ای می بیند .ناگهان چشمش به کودک زیبایی می افتد که با بچه شیری بازی می کند- بی آنکه از این کار ترسی داشته باشد . شاه دوشیانت را علاقه و مهری خاص از این کودک به دل راه می یابد و به او نزدیک می شود و او را نوازش می کند کودک هم به او مهر می ورزد- شاه نام او و پدر و مادرش را می پرسد. یکی از خدمتکاران صومعه می گوید: نام این کودک -سروادمن- به معنی -رام کننده ی درندگان- است – او از پشت فرزند پورو است و مادرش هم از نژاد پاکان است . شاه دوشیانت از این گفته بسیار متعجب شد و لرزه ای سخت بر اندامش افتاد. در این هنگام سروادمن فریاد زد: مادرم کجاست؟ چون پرندهxadای که نامش -شکونتلا- بود از نزدیک آنها گذشت- کودک گفت: مادر من نام این پرنده را دارد . بار دیگر لرزشی به تن شاه دوشیانت افتاد و دلش تپیدن گرفت و با خود گفت: آیا نام مادرش شکونتلا است؟ در این فکر بود که بازوبند سروادمن که برای دفع چشم زخم به بازوی او بسته بودند به زمین افتاد. شاه دوشیانت آن را از زمین برداشت .همگان در حیرت شده بودند شاه دوشیانت سبب حیرت آنان را پرسید- گفتند این بازوبند خاصیتی غیبی دارد و هرگاه از بازوی این طفل به زمین بیفتد و کسی جز پدر و مادرش آن را از زمین بردارد به صورت ماری زهرناک درخواهد آمد و او را خواهد گزید .
شاه از این گفته بسیار خوشحال شد که گمشده خود را یافته است. خدمتکاران شکونتلا را آگاه کردند .شکونتلا به سوی همسر خود دوید و شاه دوشیانت- در حالی که غرق حیرت شده بود از شادی در پوست نمی گنجید – خود را بر دست و پای شکونتلا انداخت و پوزش طلبید .

شکونتلا گفت : ای یار مهربان- گناه از سرنوشت بود که ما این دوران را به سر بردیم و این همه رنج را تحمل نمودیم . شاه دوشیانت انگشتری را به او نشان داد و گفت : آن را از ماهیگیری گرفتم که از شکم ماهی بیرون آورده بود. پس از آن شاه و شکونتلا و فرزندشان پیش کاشیاپای زاهد رفتند و او نیز آنها را دعا کرد تا همیشه در شادی و خرمی زندگی کنند و به آنها گفت:بکوشید تا همیشه خدمتگزار واقعی خلق باشید و از بدیها و زشتی ها دوری جویید و به نیکوییها و پاکی ها روی آورید.

منبع :

هوبرتا

کتابناک

ویکی پدیا

انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمن‌ها ]...

ما را در سایت انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمن‌ها ] دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1089 تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:27

صفحه بندی