مرگ ایوان ایلیچ – The Death of Ivan Ilyich

خرید بک لینک

مرگ ایوان ایلیچ – نام رمانی به زبان روسی نوشته ادیب و نویسنده روس- لیو تولستوی در سال ۱۸۸۶ است. -مرگ ایوان ایلیچ- داستان یک قاضی صاحب منصب روسی را نقل میکند که از قشر مرفه و خوشگذران زمان خویش محسوب میشود- اما بر اثر بیماری اندک اندک به خود میآید و این سرآغاز معرفتی جدید برای وی میشود.

معرفی نویسنده جنگ و صلح

لیف نیکولایویچ -لیو- تولستوی نویسنده واقعگرا و یکی از بزرگترین رماننویسان و نویسندگان قرن نوزدهم در سال 1828 در مرکز روسیه به دنیا آمد و در سال 1910 چشم از جهان فروبست. تولستوی فعال سیاسی-اجتماعی و نویسنده روسی بود. تولستوی از نویسندگان نامی تاریخ معاصر روسیه به شمار میآید. رمان های جنگ و صلح و آنا کارنینا تولستوی از بهترینهای ادبیات داستانی جهان هستند. تولستوی در روسیه بسیار محبوب است و سکه طلای یادبود به احترام وی ضرب شده است. تولستوی در زمان زنده بودنش شهرت و محبوبیتی جهانی داشت اما به سادگی زندگی میکرد. نام تولستوی در زبان انگلیسی معمولا بصورت -لیو تولستوی- نوشته میشود.
تولستوی در روز ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد.

تولستوی با اینکه به دلیل دیدگاه اخلاقیاش یکی از متفکران قرن نوزدهم بود اما اینک بیشتر به عنوان یکی از پیشوایان رماننویس واقعگرا معروف است. دو رمان آناکارنینا و جنگ و صلح و اثر کوتاه مرگ ایوان ایلیچ او هنوز دستمایه تحقیق برای پژوهشگران معاصر است و تازگی و طراوت خود را برای خوانندگان سراسر جهان حفظ کرده است. منتقدان جنگ و صلح را به عنوان حماسهای بزرگ بسیار ستودهاند. معروف است که تولستوی هفت بار این اثر را بازنویسی کرده است. با این حال برخی معتقدند حداقل بحثهایی را که تولستوی گاهی در مقدمه برخی از بخشهای رمان کرده است و ربطی به داستان رمان ندارد میتوان به راحتی از رمان حذف کرد.به علاوه بیشتر خوانندگان از زیادی شخصیتهای رمان و اینکه نمیتوانند به سادگی آنها را به ذهن بسپارند گلایه میکنند. اما برای راحتی خیال آنها هنگام رمانخوانی باید گفت که جنگ و صلح عمدتا درباره پنج خانواده روسی و تعداد زیادی شخصیتهای منفرد است.

مرگ ایوان ایلیچلیو تولستوی

مروری بر کتاب مرگ ایوان ایلیچ

داستان با مرگ ایوان ایلیچ آغاز می شود. مرگی که به جای برانگیختن اندوه میان نزدیکانش- بی تفاوتی و خودخواهی را در آنها جان می بخشد. دوست نزدیک او در پی اشغال شغلش و همسر او در فکر دریافت اجرت از دولت است. هیچ کس حتی دختر او از مرگ او اندوهناک نشده و همه ی مراسم هرچند با تشریفات زیاد برگزار شده است اما از درون بوی هیچ نوع محبت و خیرخواهی ای ندارد. همه با فرارسیدن مرگ نزدیکشان طوری رفتار می کنند که گویی او خود مستحق مرگ بوده و آنها با سلامتی ای که در بدن دارند کیلومترها از مردن دور هستند.

پیش از اینکه مخاطب ادامه ی کتاب را بخواند ممکن است با وجود بی مهری نزدیکان ایوان به نظرش بیاید که شاید او مرد خوبی برای همسر- خانواده – دوستان و یا جامعه ی اطرافش نبوده است. اما وقتی بخش دوم کتاب آغاز می شود این سوء برداشت از بین می رود. تولستوی بخش دوم را با این جمله آغاز می کند: -زندگی ایوان ایلیچ بسیار ساده و معمولی بود و از همین رو بسیار هولناک بود.-

ایوان ایلیچ در دستگاه قضا به عنوان قاضی کار می کرد. او که آشنا با تمام قوانین و عرف جامعه بود هیچ گاه از مرزهای موجود فراتر نرفت و همواره شخصیت و فردیت خود را فدای جامعه و انسان های اطراف خود کرد. تمام تصمیم های زندگی اش از جمله ازدواج را بدون در نظر گرفتن علاقه ی شخصی خود انجام داد تا به آنچه که جامعه به عنوان کار درست تعریف می کند وفادار بماند. ایوان ایلیچ به طبقه ی اشرافی و مرفه جامعه تعلق داشت. طبقه ای که در این کتاب به غایت سطحی و خودخواه توصیف شده است. تولستوی نیز خود از این طبقه بود و از بودن در میانشان رنج می برد.

مرگ ایوان ایلیچمرگ ایوان ایلیچ

تا جایی که یک روز ایوان ایلیچ که بسیار علاقه داشت چندوقت یک بار وسایل خانه اش را عوض کند- بالای نردبان در حال عوض کردن پرده ی اتاق بود که پایین افتاد. این ضربه ی کوچک خود باعث آغاز بیماری او و پس از مدتی درد کشیدن در نهایت موجبات مرگ او را فراهم کرد. تولستوی به عمد این اتفاق خاص را برای آغاز بیماری شخصیت اصلی داستانش انتخاب کرد. علت اول نمایش دادن مادی گرایی طبقه ی اشرافی آن زمان روسیه بود که این مادی گرایی خود موجبات سقوط معنوی شان را فراهم می کند. علت دوم نشان دادن این مهم است که مرگ علارقم تصور انسان ها با یک حادثه ی جزیی می تواند پیش آید. علت سوم انتخاب نردبان و افتادن از آن به صورت نمادی نشان دهنده ی افتادن از نردبان قدرت اجتماعی ایوان ایلیچ است.

نقطه ی عطف داستان جایی است که دکتر به ایوان ایلیچ اعلام می کند که برای بیماری اش درمانی نیست. ایوان ایلیچ که پیش از این قاضی بود و حکم مرگ یا ادامه ی حیات مجرمان را صادر می کرد احساس می کند که حالا با گذر روزگار این دکتر است که حکم ماندن و یا مردنش را صادر می کند. از زمان آگاهی یافتنش نسبت به بیماری ترس از مرگ در او ریشه می گیرد. ترسی که عذاب و درد او را دوچندان می کند. این رویارویی با مرگ است که در ادامه ی داستان شخصیت او را تغییر می دهد.

با وجود پاگرفتن مریضی- به نظر می رسد که هیچ کس حال ایوان ایلیچ را درک نمی کند و برای او دل نمی سوزاند. همسر او دلیل اوج گرفتن بیماری را عدم استفاده ی صحیح از داروها می خواند و ایوان را مقصر اصلی می داند. در این میان با اوج گرفتن دردها و تنهاشدن- ایوان نسبت به معنای زندگی ای که زیسته شک می کند. زندگی ای که ماحصلش بی اعتنایی دیگران به دردش- ترس خودش از مرگ و جدایی او از دیگران است. او تصمیم می گیرد برای یافتن آرامش به گذشته هایش فکر کند اما شگفتا که جز در دوران کودکی اش هیچ اتفاقی نیست که لبخند بر لبش بنشاند.

گراسیم- همیار مسیول آرایش سفره در خانه ی ایوان ایلیچ- تنها کسی است که به نظر می رسد برای او دل می سوزاند. او که از طبقه ی پایین اجتماع است برخلاف سایرین که با دیدن ایوان از صحبت کردن درباره ی مرگی که لحظه به لحظه به او نزدیک تر می شود طفره می روند- از آن صحبت می کند. گراسیم زندگی را گذرا می داند و بدون هراس از مرگ سخن می گوید و به آن قکر می کند. این تفاوت ها موجب می شود که ایوان روز به روز به او نزدیک تر شود و همراهی او را بطلبد. گراسیم از پیچ و خم های شخصیتی طبقه ی اشرافی و حرص آنان برای زندگی غرق در مادیات به دور است و همین ایوان را آرامش می بخشاید.

با گذر داستان ایوان احساس می کند که لحظه به لحظه ترس از مرگ در جان او کمرنگ تر می شود. تاریکی مرگ که پیش از این عذابش می داد حالا جای خود را به روشنایی داده است. گویی او به این باور می رسد که زندگی گذشته ی او که غرق در مادیات بوده و در کنار انسان های خودخواه به سرآمده چیزی جز مرگ نبوده و او حالاست که می تواند نوید فرارسیدن زندگی روحانی را بشنود: – به خود گفت: مرگ تمام شد. دیگر ادامه ندارد. نفسی کشید و در میان آه کشیدن متوقف شد- بدنش کشیده شد و مرد.-

مرگ ایوان ایلیچمرگ ایوان ایلیچ

تکههایی از کتاب

ایوان ایلیچ خود را میدید که رو به مرگ در نومیدی دایم دست و پا میزند.
ایوان ایلیچ وقتی همسرش پیشانیش را میبوسید با ذرهذرهی وجود نسبت به او احساس تنفر کرد. بر خود فشار آورد تا او را از خود نراند.
ناگهان برایش روشن شد که آنچه تا به حال او را در چنگال خود میفشرد و دست از سرش برنمیداشت اکنون به طور غیرمنتظرهای محو میشود. از یک سو- از دو سو- از ده سو و از همه سو.

مرگ ایوان ایلیچمرگ ایوان ایلیچ

نقد رمان مرگ ایوان ایلیچ

ایوان ایلیچ شخصی موفق در کار وروابط اجتماعی خود بود که این موفقیت را مرحون استعداد ذاتی ونیز توانایی در برقرار کردن ارتباط با بزرگان واشراف و … بود .او که در زندگی خود سعی داشت همانند اشراف و نجبا زندگی کند شاید بشود گفت که جان خود را بر سر همین طرز نگرش به زندگی با افتادن از نردبان در حال آراستن سالن پذیرایی خانه خود از دست داد.

در این داستان نکاتی در مورد فرآیند مرگ ایوان ایلیچ حایز اهمیت میباشد که به برخی از آنها اشاره می کنم :

– هنگام رسیدن خبر مرگ ایوان – همکاران و دوستان او ضمن ابراز ناراحتی اما در فکر اتفاقات و تغییرات پیش رو بر اثر مرگ او در وضعیت کاری و ارتقای سمت خود و…بودند .حتی نزدکترین دوست وی -پیوتر ایوانویچ- از اینکه با مرگ ایوان مقدمات انتقال برادر زنش از شهری دیگر فراهم میاید خوشحال بود. که به نظر میرسد این ها بیانگر اینست که همانطور که در مراحل پیشرفته بیماریش این احساس به خود او هم دست داد – مرگ ایوان ایلیچ اهمیت چندانی برای دیگران نداشت وهمه در فکر زندگی خود بودند وشاید هیچگاه فکر نمیکردند که ممکن است مرگ به سراغ آنها هم بیاید به نحوی که همه خوشحال از ین بودند که -عجب او مرد – ولی من زنده ام- .

مرگ ایوان ایلیچمرگ ایوان ایلیچ

– هنگامی که بیماری ایوان پیشرفت کرد این احساس بر او مستولی گشت که همسرش و دیگران با او برخورد عجیبی دارند و با ظاهر سازی در مورد وضع بیماریش به او دروغ میگویند در حالی که همگی منتظر مرگ اویند و این باعث خشم و افسردگی در وجود وی شد.

در مرحله بعد فکر میکرد که مرگ برای او فرا رسیده ولی نمی پذیرفت وبا خود میگفت – آیا براستی این مرگ است –

ایوان در عمق وجودش مرگ را حس میکرد ولی نمیخواست آن را قبول کند. او فکر میکرد که اگر قرار باشد مانند دیگران مردنی باشد باید این حال را خود درک کند و به او از قبل الهام شود. حال ایوان هر روز بد وبدتر میشد و ایوان از دورویی دیگران رنج می برد و اینکه دیگران اصرار داشتند او که بیماری در حال احتضار بود را بیماری عادی جلوه دهند ومثل اینکه برای آنها مرگ ایوان اهمیت چندانی ندارد.

ایوان مرتبا شکایت میکرد که چرا این بلا برسر من آمده و چرا من باید اینچنین بمیرم و از این که جوابی نمی یافت آزار می دید و مدام به زندگی خود رجوع میکرد که این عذاب برای چیست ؟ لذتها و شادیهای زندگی پیش چشمش بی ارزش وبی معنا مینمود.او با خود میگفت اگر زندگی من سراسر گمراهی بوده باشد چه؟ ودر آخر-مرگ– آنچه او از آن وحشت داشت فرا میرسد و ایوان چاره ای جز تسلیم در برابر آن ندارد.

منبع :

تبیان

کافه داستان

ویکی پدیا

انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمن‌ها ]...

ما را در سایت انجمن اجتماع اندیشه - تمامی انجمن‌ها ] دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 15:38

صفحه بندی